|
Google Search |
|
|
نمايش نتايج 11 به 20 از 37
نام گفتگو: خواندنیهایی در مورد بازیگران ایرانی
-
03-13-2008 08:50 PM #11
فروزان می گوید :من دیگر حاضر نیستم در فیلم بازی کنم وکارگردان دستور بدهد :یک کمی س ک س ی تر ،دامنت را بالا ببر خانم فروزان !
هفته گذ شته ،یکی از خبر نگاران هنری مجله ،ملاقات و گفتگوئی با فروزان ستاره معروف سینمای ایران داشت .دو روز پیش از این گفتگو ،وقتی خبرنگار ما ،بهمراه خبرنکار عکاس به خانه فروزان رفته بود تا برای روی جلد عکسی از فروزان تهیه کند ،فروزان هنگامیکه جلو دوربین قرار گرفت و حالت سکسی بخود داد ،با لحن مخصوص خود گفت :
-این دفعه آخر باشد که اینطور از من عکس میگیرید .چون من سینما را بوسیدم گذاشتم کنار .انشاءاله سینما هم مرا کنار بگذارد .
یکی از دوستان فروزان که آن لحظه حضور داشت ،با شنیدن این حرف گفت :
-آخه سینمای ایران نمیخواد ستاره یی نظیر شما را از دست بده .چون هنوز کسی را نداره که جای شما را بگیره
فروزان به دوستش جواب داد :
-خب بمن چه جونم ،منکه نباید جور دیگران را بکشم !..
خبرنگار هنری ما،دو روز پس از تهیه عکس روی جلد بار دیگر بدیدار فروزان رفت تا با او گفتگویی به عمل آورد .اما وقتی به او اظهار داشت میخواهم گفتگوی کوتاهی داشته باشیم .فروزان گفت :
-منکه آن روز گفتم سینما را کنار گذاشتم و دیگر ستاره سینما نیستم تا با من مصاحبت کنید .میدانید من از سینما دلزده شده ام ،و این عین حقیقت است با سینما خداحافظی کردم .
خبرنگار ما اظهار داشت وقتی فروزان این جملات را بیان می کرد ،از رنگ خستگی و اندوهی که بر چهره اش نشسته بود ،می شد به آشکار خواند که نسبت به سینما احساس دلزدگی نمی کند ،لاقل حالتی بی تفاوت دارد .فروزان ادامه داد :
« من دیگر نمیخواهم در سینما کار کنم .یازده سال است که شب و روز جلو دوربین فیلمبرداری و نور زننده پروژکتور ها،در سرما و گرما ،خرد شده ام و حالا میخواهم از این پس در خانه بنشینم .البته هر وقت از خانه نشستن خسته شدم وآمدند دنبالم ،دلم خواست باز به سینما می روم وحالا هرگز تصمیم به ادامه فعالیت در سینما ندارم .آخر هرکس یک مقدار انرژی دارد ،یک مقدار تحمل کار و زحمت دارد .انرژی و تحمل من تمام شده است .هرروز یک گوشه از بدنم درد میگیره ،بعضی ها که در خارج از گود هستند میگویند :«فروزان میاد جلو دوربین ،یک تکان میده و میره !»نمیدانند که هرکدام از این تکان ها ،زندگی آدم را تمام می کند .من در این یکی –دو سال اخیر ،از سیامک پسر چهارده ساله ام که تمام زندگی منست ،ازهمین بقول مردم تکان دادن ها خجالت می کشم .او همیشه بخاطر حرفه من ،ازمن گریزان بوده ،حتی حاضر نشده یکبار با من عکس بگیره .من دیگر نمی توانم این رویگردانی سیامک را تحمل کنم ،و حاضر نیستم حتی به قیمت میلیون ها تومان بگذارم ادامه پیدا کند .
من سالهاست که تصمیم دارم سینما را کنار بگذارم ولی هربار مرا در «امپاس »و رودر بایستی گذاشته اند ،وناگزیر شده ام اجرای تصمیم را به تاخیر بیندازم .آخر چقدر میتوانم در مقابل دوربین فیلمبرداری بایستم و کار گردان بگوید :یک کمی سکسی تر ،یک کمی هوس انگیز تر ،یک کمی دامنت را بالا ترببر و عشوه آمیز تر حرکت کن .
اما از ششماه پیش با انکه دستمزدم به 150 هزار تومان رسیده بود .قرارداد جدیدی قبول نکردم وتا آنجا هم که توانستم پیش قسط قراردادهایی را که گرفته بودم پس دادم واز ششماه قبل به اینطرف ،تنها در فیلمهایی که نیمه کاره دارم ،بازی می کنم ،حالا بوسیله مجله شما اعلام می کنم که دیگر پیشنهادی را نخواهم پذیرفت و کارگردانان و تهیه کنندگان بسراغ دیگر ستارگان بروند .من سینما را بو سیدم و کنار گذاشتم .شما هم بسراغ آن ستارگانی بروید و عکس روی جلد ومطلب از آنها چاپ کنید که برای چاپ عکس و مطلب شان التماس میکنند .من در آرزوی یافتن مرد دلخواهم هستم ،تا با او ازدواج کنم .بدنیست در اینجا تمام شایعاتی راهم که در باره ازدواج من به سر زبان هاست تکذیب کنم .البته نمیگویم در زندگی من مردی وجود نداشته است و شاید این شایعات هم از همین امر سرچشمه می گرفته است .
در زندگی من ،چند مرد بوده اند ،البته من یک زن تنها هستم و این نمی تواند اشکالی داشته باشد که یک زن تنها ،آنهم ستاره سینما ،یک دوست مرد برای خود بگیرد .اما من بااین مردها هیچگاه نتوانستم ازدواج کنم وبه هیچوجه قصد زندگی و هرزگی نداشته ام .
درست است که مردم ما را به چشم یک ستاره سینما نگاه می کنند و شخصیت ما را از روی کاراکتر سینمائی ما حدس می زنند ،اما من به تنهایی با شهامت در مورد خودم می گویم اگر با مردی بوده ام بخاطر دلم و تنهائی ام و عشقم بوده است ،نه بخاطر هرزگی و پول و استفاده های دیگر ،ولی شایعه سازان آنقدر در باره من شایعه بر سر زبان ها انداخته اند که اگر واقعا مردی هم بخواهد بامن ازدواج کند ،اصلا به سراغم نخواهد آمد .من هر وقت که برای خستگی ناشی از کار زیاد ،فیلمبرداری و همچنین دیدن فرزتدم به اروپا می روم .هزار ویک شایعه می سازند که برای ترک اعتیادش رفته ..ویا جوانی رابدام انداخته وبه اروپا رفته که خوش باشه !
مساله اینست که شهرت ،آدم را غرق در مسائل مختلف می کند .شهرت باعث می شود که انسان گذشته و اینده را فراموش کند .اما اگر انسان در همان زمان اوج بخودش بیاید و کاری را که برای آنهمه شهرت برای اوشده کنار بگذارد ،میتواند بقیه عمر را بخوبی زندگی کند .من هم همین کار را کردم .خودم میدانم که هنوز در اوج شهرت هستم .هنوز ماهی حداقل یک پیشنهاد برای بازی در فیلم بمن میرسد وبیش از هر ستاره دیگر ستاره روز هستم ،ولی خودم به تهیه کنندگان و کارگردانان میگویم بروید بسراغ تازه نفس ها و از راه رسیده ها و مشتاقان .من دیگر خسته ام .خسته خسته .وشاید هم دلزده .
محله اطلاعات هفتگی /شماره 1617 /سال 1351
-
03-13-2008 08:51 PM #12
گفتگو با فخری خوروش : از سالهای رفته حکايت

خانم خوروش در فاصله سالهای ۱۳۳۴ تا ۱۳۳۸ در هفت فیلم بازی کرد که عبارتند از: "برای تو"(جمشید شیبانی، صادق بهرامی، ۱۳۳۴) ، "مستشار جزیره"(اکبر دستورز، جمشید شیبانی، ۱۳۳۵) ، "بهلول"(صادق بهرامی،۱۳۳۶ )، "لات جوانمرد"(مجید محسنی ، ۱۳۳۷)، "همه گناهکاریم"(عزیز رفیعی، ۱۳۳۷)، "آسمون جل"(نصرت الله وحدت ، ۱۳۳۸). خوروش از اواخر دهه ی چهل، به همراه موج نو سینمای ایران، بار دیگر به سینما بازگشت و در فیلم های مختلفی بازی کرد که تعداد این فیلم ها تا سال ۱۳۶۵ بیست و شش فیلم بود. شاخص ترین این فیلم ها عبارتند از:"طلوع" با همراهی گوگوش و جمشید مشایخی، ( هراند میناسیان، سلیمان میناسیان، ۱۳۴۹) ، "آقای هالو"، با همراهی علی نصیریان و عزت الله انتظامی(داریوش مهرجویی،۱۳۴۹)، "نفرین" با همراهی بهروز وثوقی و جمشید مشایخی (ناصر تقوایی، ۱۳۵۲)، "شازده احتجاب" (بهمن فرمان آرا، ۱۳۵۳)، "شطرنج باد" (محمد رضا اصلانی، ۱۳۵۵)، "سوته دلان"(علی حاتمی، ۱۳۵۶) و ....
چندین سریال تلویزیونی شاخص از جمله سریال تلویزیونی "امیرکبیر" و ایفای نقش "مهد علیا" توسط او در این سریال از جمله آثار در خور توجه کارنامه هنری خوروش در سالهای پس از انقلاب ۵۷ است. کارنامه هنری گذشته تر این بازیگر کهنه کار کشورمان نیز مالامال نام است و یاد. آلبوم دیروزهای او آنقدر صفحات پرشماره ای دارد که در وقت کوتاه یک گفتگو، مجالی برای تورق همه آنها دست نمی دهد. همه یاد است و همه خاطره. تصاویر بسیاری از نمایش هایی که در شمار درخشانترین آثار ادبیات دراماتیک جهان محسوب می شوند. و حضور دمادم دوست و همکار سفر کرده خوروش، زنده یاد جمیله شیخی در لباس ها و گریم های بسیار متفاوت روی صحنه، بیش از همه در این آلبوم ها جلب نظر می کند. به سراغ خانم بازیگر رفته و با او از سالهای رفته گفته ایم.
آن سالها رفتند
خانم خوروش،شما، هم در سینما و هم در تئاتر ید طولایی دارید. می خواهم بدانم بعد از گذشت همه این سالها، امروز خود را بیشتر یک بازیگر تئاتری می دانید یا سینمایی؟
من خود را در اولین نگاه یک بازیگر تئاتر می دانم! کسی که تئاتر کار کرده همه وجودش تئاتر است. همه عمر هنری ام با افراد لایق و برجسته ای که هم اکنون از بهترین هنرمندان مملکت ما به شمار می روند گذشته است. افرادی مانند آقایان انتظامی، نصیریان، مشایخی، والی، رکن الدین خسروی، و مهمتر از همه زنده یاد خانم جمیله شیخی که مدت بیست سال تمام در عرصه نمایش دوشادوش هم به فعالیت پرداختیم.
شنیدم که شما با زنده یاد خانم شیخی خیلی نزدیک بودید. نه؟
(بغض می کند )بله. خیلی زیاد. ما دیگر عضو یک خانواده شده بودیم، شب و روز با هم بودیم. ممکن بود دوازده، سیزده ساعت در تئاتر باشیم و بقیه را هم در خانه که هشت ساعت آن را می خوابیدیم. در اكثر كار هاى صحنه اى هم من و آقای نصیریان و انتظامی با هم بوديم، اين همكارى به شكلى بود كه در آن سال ها به ما لقب «سه تفنگدار» را داده بودند. آن روزها همه با با هم بودیم . چون انس فوق العاده ای به تئاتر داشتیم.
خب انگار همدلی ها هم بسیار بیشتر بوده. این شتاب روز افزون و خردکننده زندگی امروز نبوده و همیاری ها اصلا چیز دیگری بوده است...
بله، آن زمان، وقتی یکی از کارگردان ها، تئاتری می گذاشت، قبل از اینکه کار به اجرای عمومی برسد، همه کارگردان های اداره تئاتر را دعوت می کرد برای دیدن اجرا و خود ما هم یکدیگر را نقد می کردیم. همدیگر را دربست قبول داشتیم. نه حسادتی بود، نه کارشکنی و نه خودنمایی! متاسفانه همه چیز به پایان می رسد و تمام می شود. عمر این بیست ساله هم بالاخره تمام شد و هرکس دنبال سرنوشت خود رفت. راهی جز ادامه کار هنری نبود. یا فیلم سینمایی بود و یا سریال تلویزیونی. آن پیوند مستحکمی که میان ما وجود داشت از هم گسسته شد و تنها مشتی از خاطرات برای ما باقی ماند.
دوره ای که از آن می گویید عمدتا همان زمانی بود که تلویزیون "ثابت پاسال" رونقی داشت؟
بله، همان دوران بود. آن زمان "ثابت" تلویزیونی راه انداخته بود. ما برای ده، دوازده سال هر هفته به این تلویزیون، تئاتر زنده می دادیم و برای اینکه برای اجرا آماده باشیم مجبور بودیم روزی شش هفت تا نمایش تمرین کنیم. حالا علاوه بر این،در حین آماده شدن برای اجرای زنده تلویزیونی، مشغول آمادگی برای اجرای صحنه نیز بودیم. پس از مدتی تلویزیون "ثابت"، دولتی و به "تلویزیون ملی ایران" تبدیل شد و پیوند ما نیز گسسته شد.
نمایشها
من نگاهی به عناوین نمایش هایی که در کارنامه شماست می کردم. دیدم خب تعدادی متن خارجی بوده و تعداد زیادی هم ایرانی. درباره این متون ایرانی که آن زمان اجرا می شد برای ما بفرمایید.
خب متون نمایشی ایرانی به نوبه خود از پشتوانه های محکمی برخوردار بودند. مثلا به یاد دارم تئاتری را که من با آقای عباس جوانمرد کار کردم، تئاری به نام "خانه بی بزرگتر"، تئاتر قرص و محکمی بود. پرمحتوا و پر اکشن بود. که در آن زمان بسیار هم مورد توجه قرار گرفت.
این کار، بعد از "بلبل سرگشته" علی نصیریان بود؟
بله، بعد از آن کار اجرا شد."بلبل سرگشته" هم می دانید که بسیار مورد توجه مردم قرار گرفت. "سیاه" آقای نصیریان هم همین طور بود. اما از متون ایرانی که پرسیدید باید به"عروس" نوشته خانم فریده فرجاد هم اشاره کنم که توسط من و آقای انتظامی اجرا شد.
و شاخص ترین نمایش های خارجی که اجرا کردید،چه بودند؟
"فلورانس نایتینگل"، "معجزه در آلاباما" نوشته هلن کلر بود که با داوود رشیدی کار کردم. "یرما" اثر فدریکو گارسیا لورکا و…. ببینید، وقتی به شما می گویم ما دوازده سیزده سال هر هفته در تلویزیون اجرا داشتیم، این یعنی بیش از هفتصد نمایش! تازه به غیر از تئاتر صحنه ای. اگر آنها را هم اضافه کنید چیزی حدود هشتصد نمایش می شود. بسیاری از این نمایش ها از آثار برجسته ترین نویسندگان جهان محسوب می شدند.
ورود به سینما و آقای هالو
خب خانم خوروش چطور شد که به وادی سینما وارد شدید؟
من با "دست های آلوده" ژان پل سارتر وارد این عرصه شدم. آن زمان اصلا اسم سارتر را هم نشنیده بودم. زمانی که در تئاتر کار می کردم، آقای مجید محسنی که مشغول تدارک دیدن فیلم سینمایی خود بود مرا برای بازی در این فیلم انتخاب کرد. من با فیلم "لات جوانمرد" به عرصه سینما وارد شدم. مشغول بازی در "لات جوانمرد" بودم که فرخ غفاری از پاریس بازگشت. او دنبال بازیگری برای ایفای نقش در فیلم"جنوب شهر" خود می گشت. من انتخاب شدم و در این فیلم هم بازی کردم.
و دیگر به شکل حرفه ای سینمایی شدید؟
خیر. من بعد از این دو فیلم دیگر هیچ کاری در عرصه سینما نکردم. به فعالیت خودم در تئاتر ادامه دادم. در این مدت سه نمایش "محاکمه هاری دوگان"،"دختر آتیش پاره" و "تانیا" را اجرا کردم. پس از آن به فرهنگ و هنر منتقل شدم و دیگر فقط در تئاتر به کارم ادامه دادم.
و فصل " آقای هالو" فصل دیگری بود! چطور برای ایفای یکی از نقش های ماندگارتان، نقش یک زن بدکاره با اجرایی بدیع که در "آقای هالو" ی مهرجویی داشتید، انتخاب شدید؟
خب این مربوط به زمانیست که مشغول بازی در تئاتر "هالو" به نویسندگی و کارگردانی علی نصیریان بودم. آقای مهرجویی تصمیم گرفتند از این نمایش فیلمی بسازند. ایشان به ما گفتند که تنها در صورت بازی گروه تئاتری ما این فیلم را می سازند. اپتدا ما راضی نمی شدیم. به اصرار آقای نصیریان توافق صورت گرفت و فیلم "آقای هالو" ساخته شد.
خانم خوروش، شما در این فیلم بسیار خوب از پس ایفای نقش یک زن بدکاره شوخ و شنگ، اما تنها، اما خسته، اما بی سرانجام بر آمدید. می خواهیم برای اولین بار از زبان خود شما بشنویم که چطور به این نقش نزدیک شدید و آن را درآوردید؟
اپتدای کار به دلیل نا آشنایی با روحیات چنین زنهایی با مشکل رو به رو بودم. اما باید نقش را در می آوردم. چهار،پنج بار به آقای نصیریان که کارگردانی تئاتر"هالو" را بر عهده داشتند گفتم « آقای نصیریان! به خدا من روم نمی شه. نمی خوام کار کنم.» و نصیریان می گفت « اگر تو این نقش را بازی نکنی، اصلا این تئاتر را کنار می گذارم.» ما با "هالو" می خواستیم درد این طبقه اجتماعی را بگوییم…
و شروع به تحقیق میدانی هم کردید برای در آوردن نقش؟
بله. سه بار به اتفاق خانم و آقایی از آشنایان به محله"شهرنو" رفتم.
چه دیدید در آنجا؟
دفعه اول که بهت زده برگشتم. آنقدر بهت زده بودم که سه یا چهارشب اصلا نتوانستم بخوابم. مناظر عجیب و غریبی دیدم .بار دوم که آنجا رفتم، مساله برایم قابل هضم تر بود. بار سوم حالت عادی خود را باز یافتم. با زن های آنجا گفتگو می کردم. یادم هست یک بار یکی از زن ها دست به کمر خود زد و گفت،«حالا می خوای ادای منو در بیاری!» من گفتم،« نه خانم جان من ادای کسی را در نمی آورم. می خواهم درد شما را به جامعه نشان دهم.» او خیلی خوشش آمد. سئوالات زیادی از زن ها می کردم.
مثلا؟
مثلا از آنها می پرسیدم وقت برای شما چه ارزشی دارد؟ خب وقت برای ما مهم است. چون کار مفیدی انجام می دهیم. اما برای این گروه تنها در حد راه انداختن یک مشتری اهمیت دارد!
و خودتان از در آوردن این نقش راضی هستید؟
بله. من در تئاتر "هالو" چنان زن بدی را بازی کردم که هرکس در هر لحظه با یک نگاه می فهمید او چه کاره است… مهرجویی هم تئاتر را دیده بود. یک روز به من گفت، « من می خواهم زنی را بازی کنی که همه بفهمند فاسد است، اما هالو نفهمد!» و من این کار را کردم. این حرف داریوش مهرجویی برایم فوق العاده بود. نقش تئاتری را تعدیل کردم و کار همان چیزی شد که در "آقای هالو" دیدید.
در "نفرین" تقوایی و "شطرنج باد" اصلانی شما در برابر بهروز وثوقی و جمشید مشایخی بازی می کنید. در "طلوع" هم با خانم گوگوش همراهید. برای ما از ارتباطی که با این کار تقوایی برقرار کردید بفرمایید.
بله،"طلوع" کاری بود که در 1349 با گوگوش و جمشید مشایخی بازی کردم. اما "نفرین" از کارهای شاخص سینمایی من است.از ناصر تقوایی بسیار یاد گرفتم. او یاد داد که یک رل یک دقیقه ای هم می تواند رل اول فیلم باشد. در "نفرین" من نقش یک زن آبادانی را بازی می کنم که شوهری معتاد دارد. نقش شوهرم را جمشید مشایخی بازی می کرد. بهروز وثوقی هم در نقش یک نقاش ساختمانی که در خانه ما کار می کرد در این فیلم بازی کرد. در "نفرین"، پیرمرد تاریخ است. زن، زمین. " شطرنج باد" هم کار بسیار خوبی با آقای اصلانی بود که متاسفانه زمان پخشش به بعد از انقلاب رسید و اکران نشد. فعالین تئاتری ایرانی در لوس آنجلس
شما در طول سالهای اخیر مرتب بین ایران و امریکا در سفر بودید. تعدادی از فعالین تئاتری ایرانی خصوصا در شهر لوس آانجلس این روزها مرتب کارهایی را روی صحنه می برند. آثاری که شاید به جرات بتوان گفت در مقایسه با تئاترهای داخل ایران به مراتب ضعیف ترند. فکر می کنید چرا؟
بله. اگر سطح تئاترهای ایرانی لوس آنجلس تا حد متوسط هم می بود من هم می ماندم و آنجا کار می کردم. ولی هر بار که به یک تئاتر ایرانی رفتم واقعا وحشت کردم! آنجا همه چیز پوچ تر از پوچ شده است. در یکی از سفرهایم به امریکا، به دعوت شهره آغداشلو و هوشنگ توزیع، آخرین کارشان را روی صحنه دیدم. تا حدودی برای من قابل قبول به نظر رسید. شهره و هوشنگ از من خواستند که در کار بعدی با آنها همکاری کنم و به ایران باز نگردم ولی وقتی که تئاتر سوم آنها را دیدم، فهمیدم که اصلا قادر نیستم با آنها هم کار کنم. ایرانی ها درآنجا به قدری بد عادت شده اند که جز خندیدن هیچ انتظار دیگری از تئاتر ندارند
-
03-13-2008 08:52 PM #13
بهروز وثوق

هرگز به ایران بازنخواهم گشت!
یک هفته پس از تست دادن به من زنگ زد و گفت بیا برای بستن قرارداد.من آنقدر خوشحال بودم که قرارداد را ندید امضا کردم و وقتی به خانه رسیدم دیدم در قرارداد آمده 7 فیلم بازی کنم و برای فیلم اول هم 2000 تومان هم، حقوقم است.البته من در دوبله بیش از اینها دستمرد می گرفتم.وی در مورد معیار انتخاب فیلم هایش گفت: من کاری به نوع فیلمها در سالهای اول نداشتم و فقط می خواستم خودم را قدرت انتخاب فیلمها را به دست آوردم.
وثوقی ضمن بیان این مطلب که «هیچ کلاس آکادمیکی نگذراندم»، اضافه کرد: فقط در یک کلاس یک هفته ای با یک استاد امریکایی که 30 نفر دیگر هم بودند، کلاس پانتومیم گذاراندم.
ستاره ی سینمای پیش از انقلاب در مورد زنده یاد فردین گفت: من خیلی برای فردین احترام قائلم چون او باعث شد در روزهایی که مردم عاشق سینمای هند بودند، به سینمای ایرانی هم بیایند.
بهروز وثوقی در پاسخ به این سوال که «با توجه به اشنایی با بسیاری از بازیگران هالیوود در آن زمان مثل پل نیومن، چرا کار درخشانی از خود به جای نگذاشتید» گفت: اتفاقً من بعد از انقلاب برای مصاحبه خیلی از فیلمها رفتم.اما چون آن موقع روزهای گروگانگیری ایران بود، تا می فهمیدند، من ایرانی هستم می گفتند خیر.یادم می آید باری به سرصحنه یک فیلم رفتم و آنها پذیرفتند که در آن فیلم بازی کنم.سوال ها را پس در پی از من پرسیدند و نظرشان را جلب کردم.اما به سوال آخر که رسید همه چیز فرق کرد.آنها پرسیدند، از کجا آمدی؟ من هم گفتم از ایران.آنها گفتند پس برو، خوش آمدی.
وی ادامه داد: همان روز، مدیر برنامه هایم به من زنگ زد و گفت چرا گفتی که از ایران هستی.می گفتی از اسرئیل، ترکیه یا هر ای دیگر هستی.اما من گفتم نمی توانم بگویم ایرانی نیستم.من نمی توانم هویتم را فراموش کنم.من ایرانی هستم و خواهم بود.
وثوقی در مورد سریالها و فیلمهای سینمایی پس از انقلاب گفت: سریالهای ایرانی را زیاد نمی بینم اما با توجه به اینکه 27 سال از زمانی که من در آن زمان کار می کردم می گذرد باید بگویم کارها خیلی روحوضی است و هنوز مثل کارهای 30 سال قبل است و هیچ رشدی نکرده است.
وی در ادامه اظهار داشت: در سینمای امروز مردان بدون دلیل همه ریش دارند و زنان هه چارقد به سر کنند!
وثوقی در مورد حضور در فیلمهای پس از انقلاب گفت: در طول این 27 سال بسیاری از کارگردانهای ایرانی با من تماس داشتند و می خواستند که در فیلمهایش بازی بکنم.12 سناریو را هم برایم فرستادند اما از هیچ کدامشان خوشم نیامده به غیر از یکی آن که قرار است تا دو ماه دیگر در ترکیه فیلمبرداری آغاز شود.
وی در مورد حضور در ایران گفت: اگر از من در خواست شود که به ایران بروم و فیلم بازی کنم نخواهم پذیرفت، من هرگز به ایران نخواهم رفت چون باید فیلمهایی بازی کنم که آنها می خواهند و من نمی خواهم!
در این لحظه یکی از حضار از سخنان بهروز وثوقی انتقاد کرد و گفت: سریالها و بازیگرانی خوبی بعد از انقلاب پرورانده شدند.وی با معرفی سروش گودرزی بازیگر سریالهای «خط قرمز» و «مسافری از هند» که در این جلسه حضور داشت، گفت: فیلم های زیبایی در ایران ساخته می شود.
بهروز وثوقی در ادامه با درخواست از گودرزی خواست که به بالای سن بیاید.گودری هم به بالای سن آمد و گفت: فکر نمی کردم روزی در کنار بهروز وثوقی بایستم.من همیشه عاشق وثوقی بوده و صدها بار فیلمهای وی را دیده ام....
در این لحظه وثوقی گفت: من یادم آمد که شما در یک سریالی به نام «خط قرمز» ایفای نقش می کردید که سریال بسیار خوبی بود! این سخن وی، خنده حضار را به دنبال داشت.
وی در مورد دوری از ایران گفت: من بعد از انقلاب به خاطر کم کاری و اینکه من عاشق کارم بودم وضع روحی بدی پیدا کردم و به همین خاطر به «مکتب عرفان» روی آوردم. این مکتب بسیار من را به من کمک کرده است. شاید من بتوانم در آینده شاگرد خوب این مکتب باشم.
وی در مورد توقیف فیلمهایش توسط رژیم شاه گفت: اولین فیلمی که توقیف شد، فیلم قیصر بود.ماجرا اینگونه بود که در هفته دوم اکران این فیلم، قیصر از پرده سینماها پایین آمد. من و کیمیایی به وزارت فرهنگ و هنر آن زمان احضار شدیم و یک آقایی که معلم بود وآن را آن زمان مسئول چنین مسائلی کرده بودند دو روزنامه ی کیهان و اطلاعات جلوی ما انداخت و گفت: در صفحه حوادث این دو روزنامه تیتر بزرگ زده که قیصر فرمان را کشت.
بهروز وثوقی افزود: ظاهرا خبر این دو روزنامه این بوده که پس از این که دو تماشاگر فیلم قیصر را می بینند یکی می گوید من قیصرم و دیگری می گوید من فرمانم.درگیر می شوند و همدیگر را می کشند.
وی اضافه کرد: من گفتم خب این مسئله به ما چه ربطی دارد، آن فرد می گفت: این فیلم باید توقیف شود چون در آن چاقو کشی دارد.من گفتم در تمام فیلمها چاقو کشی است.اما او با همان لهجه ی رشتی خود گفت: ببینم، انطور که تو چاقو می کشی، ایرج قادری هم می تواند چاقو بکشد.
این بازیگر سینمای پیش از انقلاب در ادامه گفت: من چون یکی از تهیه کننده های «قیصر» بودم و در قرض افتاده بودم، برای قبول این مسئله سخت بود.به من گفتند که باید فیلم تقطیع شود و 12 چاقو تبدیل به 3 چاقو شود.کیمیایی در آن لحظه با ایما و اشاره به من گفت قبول کن.
وثوقی ادامه داد: قیصر وارد اکران شد و خیلی هم فروشش بهتر شد و مردم اصلا نفهمیدند 12 چاقو تبدیل به 3 چاقو شده است
-
03-13-2008 08:52 PM #14
خواهش ميکنم کافیتان ..ولی حداقل یه تنکس شوت میکردی بی مرام ....جو بهروز وثوقی منو گاز گرفته
درخشش يك ايراني در هاليوود

عمده فيلمها: گزارش (1356)، سوته دلان (1356)، ميهمانان هتل آستوريا، مريم (2001)، خانه اي از شن و مه (2003)
عمده نمايشها در ايران: قوي تر، چرخ فـلک، گـلدونه خانم، بانويي مي ميرد، موضوع جدي نيست، شبي خون و ...
عمده نمايشها در آمريكا: هفت رنگ، كافه اكبر آقا نوستالژي، بوي خوش عشق، سهم ما از خانه پدري، اميرارسلان 2000 و ...
تهيه برنامه « زير آسمان كبود » در تلويزيون ايران.
تهيه برنامه راديويي « صدا و نواي ايران » (پخش از كانال بين المللي سراسري آمريكا)
شهره آغداشلو بازيگر قديمي سينماي ايران كه سالهاست مقيم آمريكاست و همچنان فعاليتهاي هنري اش را با شور و اشتياق فراواني ادامه مي دهد، در فيلم « خانه اي از شن و مه » اولين ساخته واديم پرلمن در كنار بزرگاني چون بن كينگزلي (برنده اسكار براي بازي در فيلم « گاندي » در سال 1982) و جنيفر كانلي (برنده اسكار براي بازي در فيلم « يك ذهن زيبا » در سال 2001) نقش آفريني كرده است. اين فيلم كه از روز 19 دسامبر در سينماهاي آمريكا به روي پرده رفت يكي از بختهاي مسلم كسب اسكار 2004 است.
شهره آغداشلو كه كانديد جايزه اسكار بهترين بايگر نقش مكمل زن براي فيلم « خانه اي از شن و مه » شده، چهار جايزه منتخب انجمن منتقدين لوس آنجلس، نيويورك، سين سيتاني و Onlime را از آن خود كرده است.
آغداشلو كه قبل از انقلاب در سه فيلم مطرح آن زمان بازي كرد و با سه كارگردان بزرگ سينماي ايران: عباس كيارستمي، علي حاتمي و محمدرضا اصلاني همكاري داشت، بازيهاي ماندگاري از خود به جاي گذاشت. او پس از انقلاب به آمريكا رفت و به اتفاق همسرش (هوشنگ توزيع) در نمايشهاي متعددي بازي كرد.
آغداشلو در فيلم « خانه اي از شن و مه » در نقش « نادي » زني ايراني و افسرده را بازي مي كند كه به اتفاق همسرش - بن كينگزلي، سرهنگ مهاجر ايراني - در شمال كاليفرنيا زندگي مي كنند.به آمريكا مي آيند و بر سر تصاحب خانه اي با صاحب قبلي خانه (جنيفر كانلي) درگير مي شوند. آغداشلو ز چگونگي حضور در فيلم « خانه اي از شن و مه » اينچنين مي گويد: « كتاب «خانه اي از شن و مه » - نوشته آندره دوبوس - را مي خواندم كه به همسرم گفتم: غيرعادلانه است كه اگر روزي از اين كتاب فيلمي تهيه شود و به من اين نقش ـ نادي ـ را ندهند.
شهره آغداشلو در سال 1357 عنوان محبوب ترين بازيگر زن سينما را به خود اختصاص داد. ديگر چهره هاي محبوب سال 1357 اينها بودند:
محبوب ترين فيلمساز: مسعود كيميايي
محبوب ترين بازيگر مرد سينما: ايرج قادري
محبوب ترين بازيگر زن سينما: شهره آغداشلو
محبوب ترين بازيگر مرد تئاتر: بهروز وثوقي
محبوب ترين بازيگر زن تئاتر: فرزانه تاييدي
-
03-13-2008 08:52 PM #15
نام اصلي: فرزانه
نام خانوادگي اصلي: تاییدی
سمت (در بخش هاي): بازیگران،

تاريخ تولد: 1324
محل تولد: تهران
مليت: ایران
......................................
مدرك تحصيلي: دیپلم
روابط خانوادگي با ديگر هنرمندان
>> پرویز کاردان (همسر سابق)
بيوگرافي
گذراندن یک دوره بازیگری در آمریکا.
شروع فعالیت در تاتر در سال ١٣٥٠.
اقامت در خارج از کشور.
شروع فعالیت سینمایی با بازی در فیلم "جهنم + من" (محمدعلی فردین) در سال ١٣٥١.
بخشي از فيلم شناسي:
1359 میراث من جنون ( مهدی فخیمزاده ) [بازیگر]
1357 سفر سنگ ( مسعود کیمیایی ) [بازیگر]
1355 فریاد زیر آب ( سیروس الوند ) [بازیگر]
1352 خاک ( مسعود کیمیایی ) [بازیگر]
1352 هشتمین روز هفته ( حسین رجاییان ) [بازیگر]
1351 جهنم + من ( محمدعلی فردین ) [بازیگر]
جوايز و انتخابها
>> برنده مجسمه سپاس بهترین بازیگر نقش اول زن
قبل از اینکه کار من و بهروز در تاتر پارس لاله زار شروع شود، دو بار بازی بر صحنه های تاترهای لاله زار را تجربه کرده بودم. یکبار قبل از سفرم به آمریکا، یعنی همان دورانی که تاترهای تلویزیونی زنده پخش میشد،یکبار با نمایشی بنام "کاپیتان قره گز"که فکر میکنم برداشتی از یک کار یونانی-قبرسی بود،و داود رشیدی کارگردان آن بود. اگر اشتباه نکنم در تاتر نصر اجرا شد!. دومین بار سالها بعد با نمایش بازرس اثر گوگول نمایشنامه نویس معروف و با اعتبار روسیه . انگیزه اصلی من در نوشتن این قسمت در رابطه با کار در لاله زار آخرین خاطره هائی است که از پرویز فنی زاده همکار خوبم و هنرمند برجسته تاتر و سینمای ایران دارم .
من همیشه با حسرت از این خاطره یاد میکنم " ایکاش قبل از رفتن او از این جهان یکبار دیگر با هم روی صحنه میرفتیم!!" و اما اینکه چگونه شد که بازرس در لاله زار اجرا شد و فنی در آن نبود :
آقای هوشنگ منظوری که مدیر و یا صاحب تاتر پارس لاله زار بود با من تماس گرفت ودعوت به همکاری کرد، پس از آن مرتضی عقیلی(آنزمان در تاتر پارس کار میکرد) به من تلفن زد و خواهش کرد که د رمنزل اصغر بیچاره ملاقاتی داشته باشیم . اصغر بیچاره ، از دراویش گنابادی بود و به این دلیل این نام فامیل را داشت، که گاهی شاید باعث مزاح مردمی میشد که او را نمیشناختند و فقط نامش را در تیترهای آخر فیلمهای فارسی میدیدند. او یکی از معدود کسانی است که با صداقت کامل و آنچه در توان داشت در سینما کا رکرد . منزل مسکونیش در خیابان تنکابن ( خیابانی که در تقاطع پیچ شمیران آغاز میشد و به خیابان منوچهری برخورد میکرد ) استودیویی بود که در آن بسیاری از دکورهای فیلمها بسته میشد . از صحنه های زندان ، خانه های محقر ، خانه ی مجلل ، کافه ،کوچه،و...و .... و دکورش را خودش میساخت و آماده فیلمبرداری میکرد . آدم بسیار با استعداد ، باسلیقه و سالمی بود و هر جا هست سلام مرا به او برسانید که به من محبت بسیار کرده است .
وقتی تماشاچیان در سالنهای سینما نام اصغر بیچاره را روی پرده میدیدند باعث خنده میشد . برخی تهیه کنندگان پیشنهاد میکنند که فقط با اصغر.ب نامش را عنوان کنند . ولی این هم چاره ی کار نشد!! چون واقعا در بیش از پنجاه در صد فیلمها نامش بعنوان مدیر تهیه ، مسئول صحنه ، دکور و ... به نحوی بود مردم متوجه میشدند که منظور از اصغر . ب همان اصغر بیچاره است !!. عاقبت مجبور شد که نام فامیل خود را عوض کند و این بار هم نامی غیر معمول انتخاب کرد . اصغر ژوله! که این هم باز خالی از اشکال نبود و تا آنجا که به یاد دارم دوباره همان اصغر بیچاره راذکر میکردند .
پس از آنکه هرج و مرج های انقلاب کمی آرام گرفت، مرتضی عقیلی و همایون به اتفاق لیلا فروهر در تاتر پارس لاله زار کارهایی را روی صحنه میبردند و همزمان با فعالیت ما در تاتر سعدی و موفقیت نمایش فناشده گان، ادامه کارشان به اشکال میخورد وعوامل رژیم و پاسداران حضور لیلا فروهر را که از محبوبیت خاصی میان مردم برخوردار بود بهانه میکردند و مرتب در کار اجرائی آنها اشکال تراشی میکردند و چون خواننده بود با حضورش در صحنه های لاله زار مخالفت کرده بودند و بالاخره با ایجاد مشکلات بسیار توانستند جلوی کار او را بگیرند و تاتر موقتا تعطیل شده بود. مرتضی عقیلی به نظر من قبل از آنکه یک هنرمند باشد آدم کاسبکاری بود و این صفت هیچ اشکالی هم ندارد ،البته تا زمانی که به اصل کار هنری لطمه نزند!!. عقیلی و همایون که از موفقیت فناشده گان در تاتر سعدی با خبر بودند و میدانستند که فعلا عوامل رژیم با من و حضور من در صحنه اشکالی ندارند تصمیم گرفتند با من تماس بگیرند . از سوئی عقیلی هم که تجربه فیلمی به نام شب زخمی و کاری تلویزیونی به نام عفریته ماچین کاری از رضا میرلوحی که خیلی هم محبوب عام شد را با بهروز داشت مطمئن بود که از دوستی اودر این رابطه میتواند استفاده کند ، بله استفاده !!.در عین حال خبر داشت که تاتر سعدی خیال دارد سالنی تابستانی بسازد،که برای مدتی باعث تعطیلی آنجا خواهد شد.
نمایشنامه بازرس که چندین دهه از نوشتن آن میگذرد از کارهائیست که همیشه و تقریبا در اغلب کشورها میتواند اجرا شود و با اوضاع آنجا مطابقت داشته باشد و براستی زمان شامل حال آن نمیشود .
موضوع داستان مربوط به فساد در میان ماموران دولتی و صاحبان مقام در حکومت حاکمه و رشوه خواری است . بازرس که نقشی جدی با چاشنی کمدی است از سوی دولت ماموریت پیدا میکند به شهرستانها مسافرت کند، و پس از تهیه گزارشهای مربوطه آنها را به مرکز ببرد . از این رو و با این مشخصات تنها کسی که باید و میتوانست این نقش را به زیبائی و حرفه ای اجرا کند پرویز فنی زاده بود .
به هر حال وقتی من به محل ملاقات یعنی منزل و استودیوی اصغر بیچاره رفتم و دیدم فنی زاده هم آنجا هست بسیار خوشحال شدم . و هیچ شک نداشتم که فنی را برای بازی نقش بازرس دعوت کرده اند و مرا برای نقش دختر فرماندار، و حدس میزدم که همایون هم قرار است نقش فرماندار شکمو و رشوه گیر را بازی کند .
چیزی که مسلم بود این جمع میتوانست موفقیت فروش کار را صد در صد تضمین کند . فنی با شهرت و محبوبیت خود در میان همه ی طبقات،و بخصوص پس ازبازی نقش زیبای مش قاسم، در کار جاودانی ناصر تقوائی ،دائی جان ناپلئون. حضور من از سوئی دیگر، وهمینطور همایون و مرتضی عقیلی . ولی نمیدانستیم که عقیلی چه نقشی دراین میان دارد؟ میخواهد کارگردانی کند ویا احتمالآ یکی از نقشهای دیگررا بازی کند ؟ .
آنروز پس از پذیرائی صمیمانه اصغر بیچاره و گفتگو راجع به زمان اجرای نمایش، و نحوه تمرین ها و زمان تمرینها،با توجه به وقت من که از صبح تا دیر وقت شب در تاتر سعدی بودم! و ..... در آخر متوجه شدیم که اقای مرتضی عقیلی خودشان تصمیم به بازی نقش بازرس دارند!!! و نقش دیگری ( که آنچنان جالب نبود ) را برای فنی زاده در نظر گرفته اند .فنی ساکت نشسته بود و حرفی نمیزد.
قرار شد در یکی دو روز آینده ما جواب بله یا نه را به اطلاع دوستان برسانیم ،و راجع به دستمزدها هم صحبت کنیم. هنگام خروج از محل ملاقات، اصغر بیچاره به همراه خداحافظی رو به فنی کرد و با همان صدای خش دار و لحنی طنز آمیز گفت نمیدونم والله چی بگم ؟!. از خیابان تنکابن تا منزل من راه زیادی نبود و بهتر دیدیم پیاده برویم و قرار شد فنی برای چای خوردن به منزل من بیاید . دلش میخواست بهروز را هم ببیند . آن دو با هم خاطره ی خوبی از بازی در فیلم شام آخر داشتند، که شهیار قنبری بعنوان اولین و تنها کار سینمائی اش در پرونده کارهایش دارد .
در راه نمیدانم چرا هر دو سعی میکردیم راجع به ملاقات آنروز حرفی نزنیم و از اینکه نقش بازرس به فنی پیشنها نشده بود حالت خاصی داشتیم، مثل اینکه به هر دوی ما که بچه های تاتر بودیم توهین شده بود . توی راه فنی با همان لحن شیرین از خاطره ای یاد کرد که روزی من و او که هر دو جایزه سپاس بهترین بازیگر را دریافت کرده بودیم ، در خیابان شاه ونبش خیابان قوام السلطنه . به انتظارتاکسی بودیم ، وچون انتظار طولانی شد! فنی رو به تاکسیها و با اشاره به من و خودش، میگفت میدون فردوسی دو نفر ، دو تا جایزه سپاس ....وبالاخره اتومبیلی شخصی ما را به مقصد رساند.با یاد آوری این خاطره در راه خندیدیم،واز اینکه فنی پس از دریافت جایزه سپاس به فکر فروش آن بوده،با این خیال که از طلا ساخته شده!!خیلی بیشتر خندیدیم. کمی هم راجع به اتفاقات و انقلاب و اینکه چه بر سر هنرمندان خواهد آمد صحبت کردیم . عجیب بود که هر دو معتقد بودیم که خب حالا زمانی رسیده که مامیتوانیم به ایده الهای خودمان برسیم . نقشهائی را که همیشه دلمان میخواسته بازی کنیم و دیگر ابتذال و سینمای فارسی ما را مجبور به انجام کاری نخواهد کرد که در شان ما نیست .
وارد منزل ما شدیم . به اطاق نشیمن رفتیم . در گوشه ای از این اتاق و در لابلای گیاهان و زیر قفس قناریها ی من مخده های زیادی بود و معمولا روی زمین می نشستیم . گاهی هم بعد از ظهر های زمستان بهروز و دوستانش بساط براه می انداختند که در فضای آواز قناریها دلچسب تر میشد .
نشستیم و من چای دم کردم و شروع کردیم راجع به کار پیشنهادی صحبت کردن . گفتم فنی جان الان چای میارم خواهش میکنم تو هم راحت باش !! آنقدر با هم صمیمی بودیم که پس از پانزده سال حرف مرا بفهمد .
برای اولین بار بود که فنی گفت اشکال نداره من سیگار خودمو بکشم بابام جان ؟ خنده ام گرفته بود . گفتم فنی جون تو رو خدا راحت باش هر چی دلت میخواد بکش .
زرورقی از جیبش درآورد و بسته ای کوچک که با ظرافت آنرا باز کرد و خیلی با سلیقه روی زرورق ریخت و زیرش آتشی گرفت و با لوله ای دودش را کشید . منهم به قول معروف با اوهمراهی کردم و یک پک کشیدم . احساس کردم که حالا با آرامش خاطر بیشتری نشسته،روی پاهایش جابجا شد ،چند پک دیگر کشید و آنرا کنار گذاشت .به نظرم اندازه نگه میداشت که زیاده روی نکند.وبعد راجع به ملاقات آنروز،و نمایشنامه بازرس صحبت کردیم و اینکه چقدر مناسب اوضاع حاکم است .
بهروز از راه رسید . با دیدن این صحنه خنده بلندی سرداد و فنی هم سرش را بالا کرد و گفت : بابام جان از نظر شما اشکالی که نداره؟من با شما دو تا راحتم .بهروز باز هم خندید و همدیگر را بوسیدند. بعد معلوم شد که موقع فیلمبرداری" شام آخر"، بهروز ترتیبی داده بوده که فنی برای تهیه هروئینش هر روز به مرکز شهر قزوین نرود گویا مردم دور او جمع میشدند ، یعنی همه خبر دار میشدند وخوشایند نبوده!!و برای انکه این صحنه تکرار نشود، هر روز صبح یکنفر،ازقسمت پشتیِ باغ مهمانسرای قزوین،خود را به پشت پنجره اتاق فنی میرسانده و بسته ای هروئین زیر یک آجر میگذاشته و پولش را ازهمان جا برمیداشته و میرفته . قبلآ سعید راد نقشی را که بهروز بازی کرد به عهده داشته ،ولی بقول ما بازیگرها نمیتوانسته پابپای فنی بیاید!!و یا بقول معروف،کم آورده بود!، ازاینرو کاررا نیمه رها کرده و به تهران رفته بود.بهروز در مقابل پیشنهاد گفته بوده بخاطرحضور فنی زاده، نقش را بازی میکند.هر دو از همکاری با هم در آن فیلم خاطره های خوشی داشتند .
بهروز هم از اینکه نقش بازرس را به فنی پیشنهاد نکرده بودند خیلی تعجب کرد و گفت آخه غیر از تو، توی این جمع کسی دیگه ای نمیتونه این نقش رو بازی کنه .
پس از یکساعتی گپ زدن، فنی موقع خداحافظی گفت فرزانه جون میدونی که من نمیام یه همچین نقشی رو بازی کنم ولی تو هم مواظب باش، من و تو کار تاتر و یه جور دیگه نیگا میکنیم برای ماها،فقط پول نیست ولی برای اینا، فقط پوله و پول . و من میدانستم با آنکه احتیاج مالی شدیدی دارد بخاطر اعتقادش به کار و موقعیت خودش بهتر است این کار را نکند . خداحافظی کردیم و رفت .
دیدار بعدی من با فنی، صبح روزی از ماه اسفند 1358 بود که در مقابل بیمارستان مهر ، دو راهی قلهک ، برای تحویل جسدش به اتفاق دوستان و به اتفاق هزاران هزار آدم معمولی که واقعا او را دوست داشتند جمع شده بودیم و چه روز غمگینی بود . این هنرمند بی همتا را به راحتی از دست دادیم . باید اشاره کنم اصغر بیچاره فیلم مستندی از این مراسم ساخت که به اعتقاد من خیلی بهتر از کارهای دیگر مستند سازان بود و او با مشورت بهروز دوربین 16 میلیمتری را همراه آورده بود و از آنجا تا گورستان، و مراسم خاکسپاری و نطقهای سر خاک فیلم زیبائی ساخت که مطمئنم که حتما نسخه ای از آن در جائی محفوظ است .
قبل از شروع به نوشتن این بخش در نظر داشتم که فقط ماجرای نمایش بازرس و اینکه چرا فنی زاده در آن شرکت نکرد را بنویسم ولی حالا خاطرات بسیاری را که با این هنرمند بی نظیر وطنمان داشتم لحظه ای رهایم نمیکند ،خاطرات سفر به شهرستانها،خاطره های با مزه ی تاترهای زنده تلویزیونی ،و...و...که بسیار است فکر کردم لااقل روز خاکسپاریش را و موقعیت کاری او را در اداره تاتر بنویسم و با تودوست عزیز شراکت کنم . حیف است گفته نشود .
پس از آنکه بستگان و دوستان فنی از مرگ او مطلع شدیم و تا انجا که من بخاطر می آورم قرار بر آن شد که جسدش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شود . تا صبح روزی که همگی جلوی بیمارستان مهر برای تحویل جسد جمع شدیم .خبردار شدیم که او را در ظهیرالدوله ،به خاک نخواهیم سپرد!.جاده قدیم شمیران تا خیابان عباس اباد و کمی بالاتر از دوراهی قلهک بند آمده بود . دوستداران فنی با وسائل نقلیه خود مثل اتوبوس ، مینی بوس و اتومبیلهای شخصی آمده بودند که باین وسیله مردم را به محل خاکسپاری برسانند . علت مرگ را بیماری کزاز تشخیص داده بودند ولی شایعه اینکه بخاطر تزریق هروئین، کزاز گرفته دهان به دهان میگشت،و همکاران بدخواه او، این شایعه را شدیدآ دامن میزدند !! بیماری کزاز واقعیت داشت ولی از طریق هروئین نه ،صحت نداشت.
-
03-13-2008 08:53 PM #16
ادامه .................
آنروز ها فنی مشغول بازی در فیلمی بنام اعدامی بود که طبیعتا نیمه کاره مانده بود ولی کارگردان با همکاری کرم رضائی فیلم را ادامه داد و به پایان رسانید . وبا گذاشتن تصاویری از مراسم خاکسپاری ،در بخشی از فیلم ،تعویض هنرپیشه را بگونه ای توجیح کرد!.درست یک هفته قبل از مرگ،فنی در محل فیلمبرداری که طویله ای در جنوب تهران بود ، به کارگردان گفته بود "هی بابام هی، حالا انقدر ما رو اینجا نیگرداربابام جان، تا کزاز بگیریم و بمیریم . !!"-جالب اینکه از مدتی قبل هرویین را کنار گذاشته بود،و بخصوص در طول فیلمبرداری به آن لب نمیزد.-وهر از چند گاه اینکار را میکرد که مصرفش بالا نرود.
در زمین جانبی بیمارستان مهر ساختمانی در حال ساخته شدن بود و در مرحله ای که تیر آهنها را جوش میدادند و به آن خاطر یک ژنراتور بزرگ به دستگاه های جوشکاری برق میرساند و صدای زیادی داشت ، و دقیقا کنار در خروجی سردخانه بیمارستان بود که در زیر زمین ساختمان بود و اتومبیل حامل جسد از آنجا باید بیرون می آمد .
اصغر بیچاره که مشغول فیلم گرفتن بود به بهروز گفت که این دستگاه های جوشکاری، هم در کار صدابرداری اشکال پیش می اورد و هم احتمالا در تصویر ارتعاش تولید میکند . به این خاطر بهروز نزد معمار ساختمان که مرد چاقی بود رفت و پس از انکه چند کلمه با او حرف زد در حالیکه سرش راتکان میداد افسرده به سوی ما بازگشت . معمار گفته بود حالا مگه کی مرده . آیت الله نمرده که ؟! . دو تن از کارگرها که صحبت معمار وبهروز را شنیده بودند،آمدند و روی لبه دیوار کوتاه نیمه ساز ایستادند وتوی جمعیت سرک میکشیدند و کنجکاوبودند بدانند پس چه کسی مرده؟و برای بهروز دست تکان دادند . بهروز به طرف آنها رفت و در مقابل سوال آنها که کی مرده ؟ بجای آنکه بگوید پرویز فنی زاده گفت : مش قاسم . مش قاسم تلویزیون . هر دوی آنها شوکه شده بودند یکی از آنها از دیوار پائین پرید و بسوی ژنراتور برق رفت و سریع آنرا خاموش کرد و آمد لبه دیوار نشست کنار دوستش و سرش را تکان میداد،با دست به پیشانیش میزد و میگفت ای بابام جان آخه چرا مش قاسم؟ آخه اونکه طوریش نبود که.
با خاموشی ژنراتور، آرامشی نسبی برقرار شد و فقط صدای مردم و بوق ماشینها بود که سعی میکردند جائی برای پارک پیدا کنند . اتوبوسها همه دو ردیفه پارک کرده بودند . زمزمه هائی در گرفته بود که تصمیم گرفته شده که جسد را به گورستان بهشت زهرا ببرند و استدلال اینکه فنی هنرمندی مردمی بوده و باید میان مردم به خاک سپرده شود !!آنروزها افراد عضو حزب توده دوباره جانی گرفته بودند، واینها بودند که دم از مردم و مردمی بودن میزدند!و چندتایی هم در اداره تاتر کار میکردند.طبیعتآ دوستانی چون ما، با این کار مخالف بودیم ومیدانستیم که حتی بعد ها پیدا کردن گورش کار آسانی نخواهد بود . البته آن روزها ما نمیدانستیم که جمهوری اسلامی اگر قدر هنرمندانش را در زنده بودن نمیداند فکر عاقبتشان هست!! و برایشان قطعه هنرمندان خواهد ساخت .
ازدحام مردم بیشتر شده بود واکثریت مردمی بودند که با میل خود آمده بودند تا یکی از هنرمندان محبوبشان را به گورستان مشایعت کنند . تا آنروز به غیر از تشیع جنازه تختی ، مهوش ، چنین ازدحامی پیش نیامده بود . درِ سردخانه باز شد و آمبولانس حامل جسد سربالائی را طی کرد و به خیابان آمد. مردم گروه گروه سوار اتوبوسها ، مینی بوسها و اتومبیلها ی شخصی شدند و با نظم به دنبال آمبولانس راه افتادیم . با آنکه ماه اسفند بود ولی روزی گرم و آفتابی بود . بهروز حوصله رانندگی نداشت و ما با اتومبیلی اجاره ای به دنبال دیگران راه افتادیم .
صحبت ما در فاصله بیمارستان تا بهشت زهرا فقط در رابطه با آینده ی هایده ( همسر ) دنیا و هستی ( دو دختر) فنی بود که چه بر سر آنها خواهد آمد . نه خانه ای که در آن زندگی کنند و نه حقوق بازنشستگی ، پس از این همه سال کار . فنی حتی استخدام رسمی فرهنگ و هنر هم نبود و با قراردادهای شش ماهه که میبستند حقوقی میگرفت و این بخاطر تنگ نظری و حسادت چند هنرپیشه دیگر بود . بهانه ی اداره، مدرک تحصیلی فنی بود که واقعا فقط بهانه بود .
آدمهائی چون محمد علی کشاورز ، انتظامی و نصیریان که فنی خودش میگفت اینا به خون من تشنه اند . من حرف او را باور دارم . دلیل دشمنی کشاورز را نیمدانستم ولی انتظامی و نصیریان را،چرا ؟. ناصر تقوائی کارگردانی که با به تصویر در آوردن کتاب دائی جان ناپلئون این اثر را جاودانه و محبوب همگان کرد و همینطور ایرج پزشکزاد نویسنده اش را معروف ، هنگامیکه هنرپیشگانش را انتخاب میکرد . انتظامی را برای نقش دائی جان و نصیریان را برای نقش مش قاسم انتخاب کرده بود . انتظامی و نصیریان با این خیال که اگر دستمزد بیشتری بخواهند تلویزیون مجبور به قبول آن خواهد شد چنین کردند و تقاضای دستمزد بسیار بالائی کردند ، غافل از انکه تقوائی با هوش تر از آن است که زیر بار چنین حرفی برود. تقوائی بلافاصله تصمیمی میگیرد که شاید از ابتدا باید چنین میکرد .
مرحوم نقشینه را برای دائی جان ناپلئون ( که نقشینه اصلا انتظار چنین نقش بزرگی را نداشت ) ،و فنی را برای مش قاسم در نظر میگیرد و قراردادشان را میبندد . انتظامی و نصیریان از عکس العمل سریع ناصر،جا خورده بودند وباور نمیکردند.اینکارهر دوی انها را شدیدا زخمی کرد، بخصوص پس از موفقیت عجیب دائی جان ناپلئون که واقعا هیچ کارگردانی غیر از تقوائی قادر به انجام اینکار نبود وآنهم با این ظرافت و تبحر حرفه ای.
راننده ای که با ما بود، با شنیدن حرفهای ما چند بار سر برگرداند و با ناباوری سرش را تکان داد،آهی کشید و از توی آینه به ما نگاه کرد و گفت: آقا بهروز ، فرزانه خانم مگه میشه یه هنرمندی مثل فنی زاده خونه نداشته باشه مگه میشه بعد از این همه خدمت، زن و بچه هایش بی هیچی بمونن ؟ ما جوابی نداشتیم . او از زد و بند های اداره تاتر و نفوذ انتظامی، و امثالهم در استخدام هنرمندان خبری نداشت او که خبر نداشت چه کسانی به او حسادت میکردند!خبر نداشت که فنی مثل انتظامی، کشاورز و نصیریان برای دستگاه خوش رقصی نمیکرد و نمیدانست آدمی چون عناصری میتواند حتی حقوق کارمندی را قطع کند یا کم و زیاد کند . راننده خبر نداشت ،در آن چند روزی که فنی با تب و لرز در بستر بیماری میسوخت،حتا یکنفر از سوی تهیه کننده و یا خودِ کارگردان،احوالی از او نپرسیده بودند!!او نمیدانست شبی که فنی در بیمارستان از این دنیا رفت،روز آخرِ مهلت از طرف صاحبخانه برای تخلیه ی خانه بود،و آنها هنوز منزلی برای اجاره کردن پیدا نکرده بودند و....و....!!!
فیلمبردای که داخل اتومبیل دیگری بود گاهی به اتومبیل ما نزدیک میشد و تصاویری میگرفت . فگر کنم منوچهر طیاب مستنند ساز تلویزیونی بود که ازمراسم فیلم میگرفت . اصغر بیچاره هم با اتومبیل دیگری خیلی جلوتر پشت سر امبولانس مشغول فیلم گرفتن بود .
پس از ورود به محوطه بهشت زهرا نزدیک ساختمانی که اجساد را میشستند از ماشین پیاده شدیم . بهروز به همراه سه یا چهار نفر دیگر به محل شستشوی اجساد رفت اینکار برایش خیلی خیلی دشوار بود ولی اصرار داشت که خودش،به چشمِ خودش، محل زخمی را که باعث شده بود فنی کزاز بگیرد ، ببیند .
تعداد مردم و اتومبیلها خیلی زیاد بود و به تعداد آنها به مرور افزوده میشد و نمیدانم چقدر طول کشید تابوتی که جسد فنی در ان بود روی دوش چند نفر بیرون آمدو باید روی دوش و پیاده به قطعه مربوطه برده میشد . بهروز خیلی افسرده بود. انروز هنگام بازگشت به خانه گفت که زخم، روی ران چپ و درست روی استخوان بود و زخم تقریبا بزرگی بود و نمیتوانست جای سوزن یا تزریق باشد . و گویا زخم بر اثر برخورد قسمت پائین در جلوی اتومبیل ژیان که لبه های تیزی داشت با پایش بوجود آمده بود ولی دشمنانش مرتب به این شایعه دامن میزدند که محل تزریق آمپول بوده .
در مدتی که جسد را میشستند،همسر و بچه هایش و بقیه زنها ،جدا از مردها! همانجا کنار آمبولانسی که او را آورده بود،دور هم نشسته بودند و زاری میکردند.صدای گریه ی هایده و ناله هایش مشخص بود،و گریه های خانم جوانی که هنرپیشه بود بیشتر از بقیه بگوش میرسید.
تابوت بروی دوش عده ای از دوستان ازمکان شستشو بیرون آمد،چهره های اشنا در میانشان زیاد بود،و سعی میکردند نظم و ترتیبی به آن بدهند.
هنگامیکه جمعیت آغاز به حرکت کردند که تابوت را به گور برسانند دو چیز توجه ما را جلب کرد . یکی اینکه به محض اینکه تعداد دوربینهائی که جلوتر از تابوت حرکت میکردند و فیلم میگرفتند بیشتر و بیشتر شد ناگهان سعید راد و ایرج قادری همه را پس زدند و به قسمت جلوئی تابوت امدند و انرا روی دوش گرفتند و لا اله الا سر دادند . !! و صحنه دیگر آنکه در همین دقایق اتومبیلی با سرعت از راه رسید وکمی دورتر از جمع، توقف کرد و عناصری با اتفاق چند نفر دیگر از ان پیاده شدند . عناصری پاکتی در دست داشت و با نگرانی به دنبال همسر فنی میگشت.بالاخره خود را به او رساند و کنارش زانو زد،و یکی دو دقیقه زیر گوش او پچ پچ کرد.شیون و گریه های همسر بالا گرفت،و در این میان عناصری سعی میکرد که پاکت مربوطه را به دست او بدهد.خانمهای دیگر سعی کردند او را آرام کنند،وبچه هایش ناظرِ صحنه بودند!!همه کنجکاو بودند که مگر این پاکت حامل چه چیزی بوده؟؟
پاکتی که در گورستان به خانواده ی پرویز فنی زاده،و از سوی اداره تاتر(نمیدانم با امضای چه مقامی؟!)داده شد چیزی نبود جز " حکم استخدام رسمی "، که مرحوم سالها به انتظارش بود!!برای ما سوال بر انگیز بود که چگونه میشود در عرض بیست و چهار ساعت حکم صادر شده باشد،و شخصی که مرده استخدام شود؟!!
تمام این تلاشها به این خاطر بود که آبروی اداره تاتر نرود،و کار به روزنامه ها نکشد که چنین هنرمندی،پس از سالهای سال خدمت،هنوز هم بصورت قراردادی حقوق میگرفته!!و در عین حال اگربا خبر هم میشدند،اشکالی نداشت ،آنها خواسته بودند به بازماندگان هنرمند محبت کنند!
به هر حال این بی عدالتی که در نتیجه بخل و حسد بوجود آمده بود،و سالها فنی و خانواده اش از ان رنج برده بودند،به همراه جسد او به خاک سپرده شد.........
بر سرِ گور و قبل از به خاک سپردن،محمود دولت آبادی ،نویسنده ی ارزشمند ایران،سخنانی گفت که در مفهوم کلی،توجیح میکرد که چرا فنی زاده باید در بهشت زهرا به خاک سپرده میشد.! دیگرانی که سخن گفتند اصلآ به خاطر ندارم !!یکی از غمگین ترین خاطرات زندگیِ من آنروز است،که بوضوح نشان از آینده ای تلخ برای هنرمندان راستین خبر میآورد.
و اما اجرای بازرس ، من با قراردادی که با اقای هوشنگ منظوری ( مدیر تاتر پارس ) و در حضور اصغر بیچاره نوشتم تمرینها را اغاز کردم. که بسیار هم فشرده بود. به این خاطر تبلیغات در روزنامه ها را هم همزمان شروع کردند . روزنامه ایندگان هنوز باز بود و هنوز عمال وحشی رژیم به دفتر آن حمله نکرده بودند و روزنامه پرخواننده و محبوبی بود . چند روز به اجرا مانده بود که متوجه شدم اتفاقی در رابطه با چاپ اگهی افتاده و باعث بحث و شاید مشاجره بین آگهی دهنده و روزنامه آیندگان شده . من از آنجا که مطمئن وضعیت خودم بعنوان هنرپیشه تاتر و وسینما بودم ذکر نکرده بودم که نامم در آگهی ها و پوستر باید اول نوشته شود .
متنی را از سوی تاتر پارس به آیندگان میدهند نام مرتضی عقیلی را اول نوشته بودند و بعد من کمی وسط تر و بالاتر و سپس همایون . گویا سردبیر ایندگان با شناختی که از موقعیت من داشت و موقعیت آنها در محیط هنری شاید فکر کرده اشتباهی شده . در نتیجه فرم اگهی را عوض میکند و نام مرا اول قرار داده و سپس بقیه را . وقتی سردبیر با اعتراض عقیلی و ... مواجه میشود به آنها میفهماند که حرکتشان چه آگاه و چه نا اگاهانه زشت بوده و همین است ما نام خانم تائیدی را اول مینویسیم حتی در اگهی !! عقیلی و همایون و ... از انجا که مسائلی مالی در درجه اول اهمیت برایشان قرار داشت سعی کردند ماجرا را زیاد بزرگ نکنند که نمایش روی صحنه برود و بلیتها فروخته شود . و من هم وقتی مطلع شدم از کنار آن با بی اعتنائی گذشتم چون حرکت این دوستان بسیار زشت بود . با شروع کار من در تاتر پارس و با حضورم در نمایش تماشاچیهای بسیار متفاوتی را به انجا کشاند که با تماشاچیان سابق متفاوت بودند . هوشنگ منظوری هم بعنوان مدیر تاتر از این ماجرا خوشحال .
من به اینکه ادمها دنباله ی گذشته شان هستند اعتقاد دارم نمونه همین مرتضی عقیلی است . او تنها هنرپیشه و یا یکی از دو سه تن هنرپیشه ای بود که در زمان شاه فیلمهایش بدلیل ابتذال و ترویج فساد توقیف میشد. و جالب اینست که از میان هنرمندان مقیم لس انجلس او اولین کسی بود که به سفارت اسلامی در واشنگتن مداجعه کرد و پس از طلب بخشش از درگاه امام به ایرن بازگشت . بیشتر از نیمی از ثروتش را پس گرفت، با این تعهد که در درراه اهداف انها در خارج از کشور فعالیت کند !!!. و چنین هم شد.اکنون صاحب هتل مروارید در شمال ایران است، پایگاهش دوبی و خانه اش لس آنجلس است . همین نمونه نشان میدهد که رژیم اسلامی به هنرمندانی که در راه اهداف انها قدم بردارد آغوش باز میکند و راه را برایشان هموار میکند .
رفتار مردم ، منظور مردم واقعی متفاوت است و وقتی مرتضی عقیلی به جزیره قشم میرود که کاری روی صحنه ببرد با اعتراض شدید مردم مواجه میشود و مردم جلوی کارش را میگیرند در نتیجه رژیم کارت سبز ایشان را صادر میکند که اسه بیا آسه برو بازی کند و این سوی ابها به ابتذال ادامه میدهد .
و دیدیم که در پی او بسیاری مثل سعید راد ، بهمن مفید ، سعید کنگرانی ، محمود استاد محمد ، رضا ژیان و ... راهی شدند که از مزایای ......
بهروز وثوقی و اسفندیار منفرزاده هم در زمان حکومت شاهانه خاتمی ! با وساطت مسعود کیمیائی و بهروز افخمی ( وکیل مجلس و کارگردان تلویزیون و سینما ) تلاش خود را کردند که به ایران برگردند ولی کیمیائی با تمام نفوذی که داشت نتوانست موفق شود و تیرشان به سنگ خورد .
ولی بعدها کیمیائی به دو دوست و یار قدیمی خود ، وثوقی و منفردزاده ثابت کرد که اگر کسی را نمیتواند داخل ببرد ولی میتواند خارج کند ! و توانست پس از طراحی هوشمندانه و شگردهای عجیب و غریب و با حمایت و پشتیبانی یاسر رفسنجانی ( پسر هاشمی رفسنجانی ) گوگوش را خارج کند و او را از سکوت بیست ساله درآورد و این خدمتی بود به همه ایرانیان چه در داخل و چه در خارج چون هیچ کس نمیتواند منکر هنر گوگوش بشود و خلاصه اینکه کیمیائی پس از برگزاری چند کنسرت با شکوه و بین المللی با جیبی اندوخته از دلار ها و بسته هائی حامل دوربین ها و وسائل صدابرداری آخرین مدل امریکا ، به ایران برگشت و انگار نه انگار که گوگوش همسر عقدی او بوده !! بماند تا زمان نشان دهد که کیمیائی در این دوران چه نقشی بازی میکرده .
چند ماه پیش ( پس از نوروز بود ) آشنائی از ایران زنگ زد که دیشب در یک پارتی ( میهمانی ) شرکت داشته که هوشنگ توزیع هم آنجا بوده و از من سوال میکرد " خب خانم تائیدی چطوریه که همه میان و میرن ؟ پس شما چرا نمیاین . شما و آقا بهروز که کاری نکردین ... "
خاطرم نیست که بازرس چه مدت روی صحنه بود ولی بخاطر دارم که بسیار با موفقیت مالی و برخورد خوب تماشاچی مواجه شد .
تماس و ارتباط من با خانه ی دوم برقرار بود اگر نه هر روز، چند روز یکبار به آنجا سر میزدم و مدتی هم برای تمرین در نمایشنامه ای به نام روباه و انگور که به اصرار میخواستند کارمند حسابداری اداره جواد خدادی را بعنوان رل مقابل من در این کار بگنجانند .که به ثمر نرسید،و علل آن خیلی روشن بود!
یکی از روزهای ماه فروردین ماه 59 بود که به اداره سر زدم . در راهروی اداره با صابر عناصری برخورد کردم . جلو آمد و ببخشید خانم تائیدی لطفا یه دقیقه به دفتر تشریف بیاورید ( منظور اطاق خودش بود ) عرضی داشم . از همان لحظه اول که صورت او رادیدیم و با شناختی که از رفتار و گفتار او داشتم احساس کردم خبر شومی در راه است . گفتم الان میام آقای عناصری و انروزها برای همگی ما عادت شده بود جلوبی تابلوی اعلانات اداره را که به دیوار چپ ورودی نصب بود توقفی میکردیم و نوشته ها و اعلانات مختلف و گاهی خنده دار را مروری میکردیم . تغییرات غیر منتظره و ناراحت کننده ، خبرهای عجیب به سرعت رخ میداد و همه ی هنرمندان همیشه نگران در مقابل ان توقف میکردند .درلابلای کاغذهائی که بی سلیقه به تابلو چسبیده بود، ناگهان چشمم به نام فرزانه تائیدی و علی نصیریان افتاد . عنوان آن حکم اداری را بخاطر ندارم . با کنجکاوی جلو تر رفتم که حکم را بخوانم . حکمی که در نامه ا ی با سر کاغذ وزارت ارشاد اسلامی نوشته شده بود( و چقدر زود فرهنگ و هنر به ارشاد تبدیل شد !!) متوجه شدم عناصری در راهرو نیست و به دفتررفته و به انتظار من است .حسن،مستخدم اداره،داشت از دفتر مخصوص خودش بیرون میآمد که شاید سوار موتور سیکلتش شده و به میدان بهارستان برای خرید کباب چنجه برود!!!چشمش که به من افتاد،خودش را باخت وبی سلام و علیک برگشت داخل ،مثل اینکه همه از خیلی چیزها خبر داشتند،غیر از من!
مفهوم حکم این بود که از این تاریخ حقوق علی نصیریان و فرزانه تائیدی قطع میشود و جالب آنکه هیچ دلیلی برای این کار ذکر نشده بود . فقط قطع حقوق از فروردین 1359 در ذهنم نقش بست ،و یعنی دقیقا یکسال و یکماه پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی . از خود میپرسیدم که اصلا چرا ؟ و چرا من ونصیریان از میان اینهمه هنرپیشه و کارمند .و از همه جالب تر ،چرا نام عزت اللۀ انتظامی در کنارِ نام ما نیست؟؟جواب برای من روشن بود:خمینی از "گاوِ" او خوشش آمده بود،خودش "روح اللۀ" بود، و انتظامی "عزت اللۀ"!!!
دیگراینکه،بقول معروف انتظامی "گربه ی مرتضی علی"بود.همانطور که راهش را به کاخ سعدآباد ،و بالاها در زمان پهلوی باز کرده بود،حالا هم میتوانست با شگردها و لوندیهای مخصوص خودش، به کاخ جماران راه باز کند ،واهل بیت را خندانده و سرگرم کند!پس حتا اگر فیلم گاو هم وجود نداشت،مشکلی نبود.
من همیشه بعنوان یک هنرپیشه از خودم میپرسم ،چرا داریوش مهرجویی و همین انتظامی ،که واقعآ مدیونِ غلامحسین ساعدی،نمایشنامه نویس بزرگ ،( روانش شاد)هستند،هیچوقت نامی از او نمیبرند؟از چه چیز میترسند!؟
پس از دیدنِ آن حکم،واقعآ گیج شده بودم،ونمیفهمیدم چه میگذرد؟گیجی و منگیِ من هنگامی بیشتر شد که پس از سه یا چهار روز دیدم،نام علی نصیریان از تابلو برداشته شده،حالا چرا و چگونه؟نمیدانم.ولی اینرا میدانم که دیر یا زود زد و بندهای اینها وبسیاری دیگر با اسلام ،و انقلابِ آن بر ملا خواهد شد!همان اسلامی که برای بسیاری شادی اورد،و مزه ی لذیذی داشت ولی مسلما نه برای من که پایبند اعتقادات اخلاقی خودم بودم . بعنوان هنرمندی متعهد و مسئول در مقابل جامعه.
پرویز فنی زاده،و خاطراتی که با او دارم آنچنان فکرم را مشغول کرد،که به "فنا شده گان"نپرداختم!بماند برای بخش بعدیِ "سفر با باد".
-
03-13-2008 08:53 PM #17
بابا کافیتان دست ودلباز شدی ..گفتم یدونه تنکس نگفتم هزارتا ...خجالتمون دادی
گفتگو با بانو شهلا رياحي - زندگي با دو عشق ، خانواده و هنر

نام: شهلا ریاحی
تاریخ تولد: 1305
همسر اسماعیل ریاحی (نویسنده وکارگردان سینما)
...............................................
شروع فعالیت در تاتر در سال 1323.
شروع فعالیت سینمایی با بازی در فیلم « خوابهای طلایی » (معزدیوان فکری) در سال 1330.
شروع فعالیت به عنوان کارگردان (اولین کارگردان زن ایران) با فیلم « مرجان » در سال 1335.
البت تو پست 54 عکس جوونیاشون هست.
نام پدرم " آقا شیخ آقای وفادوست " بود که تحصیلات قدیمی آن دوره را داشت و "رئیس عدلیه " مشهد بود ، پس از سقوط قاجاریه و تشکیل مجلس موسسان در تهران ، پدرم به عنوان نماینده مردم مشهد انتخاب شد او در طول اقامتش در تهران با وجود داشتن زن و چهار فرزند ( سه دختر و یک پسر) با مادر من که دختری سیزده ساله بود ، ازدواج کرد و بعد از پایان دوره مجلس موسسان ، به مشهد بازگشت تا مقدمات انتقال همسر جدیدش را ، به مشهد فراهم کند . مادرم در همان نوجوانی بار دار شد . پدرم وقتی با خبر شد که به زودی از مادرم صاحب فرزند می شود ، مجددا آماده سفر به تهران شد تا مادرم را همراه با خود به مشهد ببرد . گویا در همان زمان خوابی هم دیده بود ، خواهرم می گفت : پدرمان در خواب دیده بود که فرزند جدیدش به دنیا آمده است و او را در آغوش دارد ، اما نوزاد از آغوش او پرواز می کند و به آسمان می رود . پدرم این خواب را اینطور تعبیر کرد که این نوزاد ، یا در بدو تولد می میرد و یا بسیار مشهور می شود ؛ متاسفانه قبل از اینکه پدرم به تهران بیاید ، بر اثر سکته در سن 47 سالگی وفات می کند که شعرای آن زمان در سوک و وفات پدرم اشعاری سروده اند از جمله :
بلند مرتبتی ، زین جهان فانی رفت
که روح از غمش ، از پیکرمعانی رفت
ادیب و فاضل و دانای راز ( شیخ )
به سوی روضه باقی ، ز دار فانی رفت
من در17 بهمن سال 1305 در تهران متولد شدم و مادر بزرگم مانع رفتن مادرم به نزد خانواده پدرم در مشهد شد و مرا با علاقه زیاد تحت سر پرستی خود گرفت و بعد از چندی مادرم با عموی " اسماعیل ریاحی " که بعد ها همسر م شد ، ازدواج کرد . بدین ترتیب من و ریاحی دختر عمو و پسر عموی ناتنی هستیم و نام شناسنامه ای من " قدرت الزمان وفادوست" است . مناسبت این نام ، متقارن بودن روز تولد من با نیمه شعبان است . بعد ها که قرار شد القاب از شناسنامه ها حذف شود ، " زمان " را از نام من حذف کردند.
نحوه آشنایی شما با آقای ریاحی چگونه بود، آیا با عشق ازدواج کردید ، یا بر مبنای آداب و رسوم سنتی آن زمان ؟
نحوه آشنایی من با ریاحی از طریق نسبت دور خانوادگی بود، با اینکه دختر عمو- پسر عموی ناتنی بودیم رفت و آمد نداشتیم . تا روزیکه من چهارده ساله بودم و توسط " مادر ریاحی" به منزلشان دعوت شدیم ، در این میهمانی من و ریاحی که جوانی بیست ساله و آموزگار بود ، با هم رو به رو شدیم ، هر دو دوستانه و با یک نوع توجه و علاقه جوانانه با هم اخت شدیم ، در همان میهمانی ، " مادر ریاحی" و " مادر بزرگ من " ، صحبتهایی را که در یک مجلس خواستگاری می شود ، گفتند و شنیدند . و ما را برای ازدواج با یکدیگر پسندیدند و موافقت خود را با وعده ملاقات هفته بعد ، در خانه ما اعلام کردند . هفته بعد مادر و دو خواهر ریاحی به اتفاق او به خانه ما آمدند . قرار شد نامزد کنیم تا یک سال بعد که " ریاحی " آمادگی بیشتری برای تشکیل زندگی پیدا کند و بعد ازدواج کنیم ، اما اینطور که " ریاحی" بعدها برایم گفت ، چنان برای این ازدواج اشتیاق و بی قرار ی از خود نشان داد که ما هفته بعد به جای نامزدی ، در 24 دی سال1320 عجولانه پای سفره عقد نشستیم .
بنا براین قبل از ازدواج ، نه تنها زمانی برای ایجاد عشق و علاقه وجود نداشت ، بلکه شناختی هم از نظر تفاهم بین ، ما نبود . ناشناخته پای سفره عقد نشستیم ، ولی شانس چنان با ما یار بود که در زندگی زناشویی همان از آب در آمدیم که اگر با مطالعه و تحقیق دقیق و عشق و علاقه عمیق ازدواج می کرد یم . من شانزده ساله بودم صاحب یک دختر به نام " پریچهر" و دو سال بعد صاحب یک پسربه نام " منوچهر " شدیم و در عین حال ریاحی به تحصیلات خود ادامه داد و دو لیسانس از دانشکده ادبیات و دانشسرای عالی گرفت و با شغل دبیری به کار ادامه داد.
چگونه وارد عرصه هنر تئاتر و سینما و بازیگری شدید ؟
سوای عشقی که ریاحی به من و خانواده ابراز می کرد عشق دیگری هم او را مشتاقانه به سوی خود می کشید ، و آن هنر تئاتر بود ، یک روز که من هفده ساله بودم ، یک پیشنهاد غیر منتظره را با من در میان گذاشت و گفت تصمیم گرفته است برای بازیگری به تئاتر برود و می خواهد من را هم با خود به تئاتر ببرد .
آشنایی من با تئاتر تنها در حد دیدن چند نمایش بود. نه شناختی از تئاتر داشتم و نه حتی علاقه ای نسبت به این کار در خودم حس می کردم ؛ اما " ریاحی " چنان مشتاق و مصمم از این پیشنهاد صحبت می کرد که من دلم نیامد ، به ریاحی جواب رد بدهم و مخالفت کنم ، در نتیجه موافقت خود را اعلام کردم . به این ترتیب درمهر ماه 1323 مرا به تئاتر تهران برد و به عنوان داوطلب بازیگری معرفی کرد .تئاتر آن زمان هم ، به علت کم بودن بازیگرزن ، با چند آزمایش و تست ظاهری من و ریاحی را پذیرا شد و در همان ابتدای کار ، نقش اول زن نمایشنامه ای به نام ، " سیاست هارون الرشید" را که اقتباسی از داستانهای " هزار و یک شب" بود به من محول کردند . باز هم شانس به یاری من آمد ؛ استعداد این هنر در من نهفته بود و روی صحنه امکان بروز پیدا کرد و کار من ، به عنوان بازیگر مورد توجه کارگردانان و تماشاگران قرار گرفت و با اجرای دو- سه نمایشنامه ، من توانستم به عنوان چهره ای موفق و محبوب در محدوده هنر تئاتر آن زمان ، درخشش پیدا کنم و مطرح شوم .
شما و آقای ریاحی با هم شروع به کار کردید ، به چه دلیل ایشان از کار بازیگری کناره گیری کردند ؟
متاسفانه " ریاحی " با آن همه علاقه به تئاتر و هنر بازیگری به علت حساسیت شدیدی که پوست صورتش به چسب گریم داشت ، نتوانست به کار بازیگری ادامه دهد و از صحنه کنار رفت و به نویسندگی و همکاری با مطبوعات پرداخت و در این کار به سر دبیری یکی از مجلات معتبر هفتگی آن زمان دست یافت .همچنین اولین فیلم تبلیغاتی - تجارتی را با نویسندگی و کارگردانی خود پایه گذاری کرد که رشته اشتغال آفرینی شد و در رشد صنعت وتجارت اثر گذار بود و در سال 1340 به سینما دعوت شد و در این رشته 11 فیلمنامه نوشت که 10 فیلم را شخصا کارگردانی کرد و در سال 1351 از سینما کناره گرفت .اینک سالهاست که در خلوت بازنشستگی به شعر می پردازد .
چند فرزند و چند نوه دارید و میزان تحصیلاتشان چیست و آنها چه می کنند ؟
من دو فرزند دارم یک دختر با نام " پریچهر" که در با رتبه شاگرد اولی از دانشگاه تهران در رشته ادبیات زبان فرانسه لیسانس گرفت و به طور مکاتبه ایی دیپلم این رشته راهم از دانشگاه سوربن فرانسه اخذ کرد و بعدها تحصیلات خود را در رشته طراحی لباس در کانادا ادامه داد و موفق به اخذ دیپلم در این رشته شد .
دامادی دارم به نام مهندس " غلامرضا زهری " که مثل پسرم دوستش دارم ، وی از چهره های سرشناس و موفق حرفه مهندسی مشاور است همچنین شاعری صاحبدل و صاحب ذوق است که اشعار او در حال تنظیم برای انتشار است و در نشریات جوامع مهندسی نمونه هایی از آن به چا پ رسیده است .
از دخترم " پریچهر" دو نوه دارم ، " پریسا زهری " که در رشته زبان شناسی دارای فوق لیسانس از دانشگاه " کنکوردیای" کانادا ست و در رشته دکترای زبان شناسی مشغول تحصیل می باشد و " رامین زهری" که با لیسانس در رشته جدیدی از مدیریت پیشرفته ، در آمریکا کار موفقی دارد او هم ازدواج کرده و همسرش "نیلوفرحقیقی " است که لیسانس علوم کامپیوتر می باشد .
پسرم به نام " منوچهر ریاحی" از ایتالیا دکترای رشته ارشیتکتور و در سوئد در رشته شهر سازی و محیط زیست دوره تخصصی گذرانده است و به مدت 8 سال در دانشگاه گوتمبرگ سوئد در رشته اکولوژی انسانی
تدریس کرده است .
عروسم " مهوش اسدیان " که اورا مثل دخترم دوست دارم از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران دارای لیسانس است و در نقاشی مهارت و ذوق خاصی دارد و تابلو های بسیار زیبایی می کشد و دبیر دبیرستانهای تهران است .
از پسرم دو نوه دارم به نام " نگار ریاحی " که دررشته دندان سازی از سوئد دارای لیسانس است ، او هم از اهالی هنر نقاشی است و بیشتر در سوئد اقامت دارد.
و " میترا ریاحی " که در رشته اکولوژی انسانی از سوئد لیسانس دارد و با شوهرش " مهندس شهریار کاتوزیان " و دو نتیجه عزیزم " آرمین " و " مونا " در دانمارک اقامت دارند .
برنامه های کاری و مسائل داخلی زندگیتان را چگونه هماهنگ می کردید تا لطمه ایی به هیچ یک از آنها وارد نشود ؟
در مورد کارها و مسائل خانوادگی ! درست است من بدون شناخت و علاقه به تئاتر رفتم ، اما رفته رفته موفقیت ها و جاذبه های کار مرا شیفته و عاشق تئاتر کردو از روی صحنه تئاتر عشقم گسترش یافت و به سینما و رادیو و تلویزیون راه یافتم . کار من در سینما از سال 1330 با فیلم ( خوابهای طلایی ) آغاز شد . خوشبختانه پرده سینما هم مرا در شان یک ستاره موفق و محبوب پذیرا شد که نتیجه آن ده ها فیلم سینمایی است . در سال 1334 فیلم مرجان را کارگردانی کردم که فیلم قابل قبول و متفاوتی از آب در آمد و بدین ترتیب عنوان ( اولین کارگردان زن در ایران ) رابرای من به ارمغان آورد .
14 سال در نقش بازیگر و کارگردان با رادیو همکاری داشتم و با شروع تلویزیون از طریق این جعبه جادویی به خانه ها میهمان شدم که نتیجه آن ده ها سریال است و حدود 60 سال عاشقانه و صمیمانه به خدمت هنری خود ادامه دادم .
با طرح سئوالتان از خدمات هنری خود یاد کردم تا این حقیقت را بازگو کنم که من از جوانی با دو عشق بزرگ زندگی کرده ام .عشق به خانواده و عشق به هنر که این توفیق را داشته ام به این دوعشق به موازات هم ، جانانه و عاشقانه بپردازم . اینک که 64 سال از زندگی زناشویی من با " ریاحی " و حدود 60 سال از زندگی هنری من می گذرد ، به یک رکورد افتخار آمیز دست یافته ام که یک بازیگر زن ، در اوج درخشندگی در هنرهای نمایشی چنین طولانی، بتواند از زندگی زناشویی و خانوادگی با صفا و توام با آرامش برخوردار باشد . در ایران که این امر سابقه ندارد و در دنیا هم شاید این یک رکورد جهانی باشد که من به آن مباهات می کنم .
چه معیارهایی رابرای بقای کانون خانواده رعایت می کردید؟
درمعیار هایی که برای بقا خانواده می شناسم ، عشق به همسرم ، به فرزندانم و نوه ها و نتیجه ها یم و داماد و عروسم است که حرف اول را می زند و در کنار این ارزش ها ، نگذاشته ام دروغ این آفت بزرگ زناشویی به خانه ما راه پیدا کند و همچنین یک رنگی و یکدلی ، خاصه در حسابهای مالی که از این لحاظ بین من و " ریاحی " هرگز من و تویی نبوده است .
کار هنری شما در زمانی آغاز شد که جامعه ، به مقوله هنر و کار هنرمندان مخصوصا در مورد زنان، نگاه دیگری داشت ، واکنش جامعه و خانواده شما نسبت به کار هنری شما چه بود ؟
وقتی ریاحی مرا به دنیای هنر برد با شرایط نا آگاهانه ای که در آن زمان نسبت به تئاتر وجود داشت و به این هنر با یک نوع تحقیر و حتی گاهی توهین آمیز نگاه می شد ، خانواده من و ریاحی ( هر دو خانواده ) با خشم و غضب و فریاد و اعتراض با ما در گیر شدند که کار به قهر و تهدید هم رسید ، اما ریاحی عاشقانه و روشنفکرانه و مصممانه با این جوش و خروش مخالف ، برخورد کرد و به راه خود ادامه داد که بینش آگاهانه و شهامت ریاحی در آن زمان و آن دوره تحسین برانگیز است .
چرا" شهلا " را بعنوان نام هنری انتخاب کردید ؟
پس از آنکه من به عنوان بازیگر در تئاتر تهران انتخاب شدم ، ریاحی چنانکه خود می گوید با الهام گرفتن از چشمهای من نام " شهلا " را به عنوان نام هنری برای من انتخاب کرد که هنوز مرا با این نام می شناسند.
برای قبول کار و ایفای یک نقش به چه نکاتی توجه می کردید و چه مواردی را در نظر می گرفتید ؟
به اقتضای حالت چهره و احساس درونی و دلم ، نقش های مثبت و مهربان به من پیشنهاد می شد ، خودم هم به ایفای چنین نقشهایی گرایش داشتم ، این نکته را هم بگویم : برای آنکه به کار سینمایی خود ادامه دهم ، خیلی جوان بود م که با گریم کردن نقش مادر را بعهده گرفتم و با نقش معصوم و مهربان مادر که با احساس قلبی من بسیار هم آهنگی داشت به کار در سینما ادامه دادم .
امروز، فضای کار در عرصه هنر بازیگری را برای زنان چگونه می بینیدوچه تفاوتی هایی با زمانی که شما شروع به کار کردید دارد ؟
امروز با شناختی که جامعه رشد یافته و فهیم ما پیدا کرده است بازیگری زن در تئاتر و سینما ، هنرنمایی شاخصی است که کار برگزیدگان انگشت شماری و دانشکده ها و هنرکده ها برای استعداد یابی و تعلیم این هنر به مشتاقانی که با تائید و تشویق خانواده ها به این کار تحسین برانگیز رومی آورند ، فعالانه کار می کنند و این شرایط با زمان سرشار از ناآگاهی که من با آن مواجه بودم ، تفاوت از زمین تا آسمان است .
در مورد سینما و تئاتر امروزایران چه نظری دارید ؟
در سالهای اخیر معرفت و درک جامعه ، با دستیابی به تحصیلات و مطالعات ، تجربیات نسبت به تئاتر و سینما گسترش زیاد یافته است و با پهنه وسیعی که برای بروز رشد ، پرورش استعدادها ی جوان در رشته های گوناگون تئاتر و سینما وجود دارد ، این دو هنر از تحول و رشد چشمگیر تا حد جهانی شدن سینمای ما برخوردار است .
به نظر شما وجود جشنواره ها تا چه میزان می تواند در روند و رشد سینما و سینما گر تاثیر گذار باشد ؟
جشنواره ها چنانکه عادلانه قضاوت شود و هنرمندانه برگزار شود برای برانگیختن رقابت سالم میان اهالی هنر بسیار تاثیر گذار است .
شما از زمره هنرمندانی هستید که بعد از این همه سال هنوز دعوت به همکاری می شوید ، چرا پیشنهاد کارگردانان را برای ایفای نقش نمی پذیرید ؟
ترجیح می دهم که عرصه را به جوانتر ها واگذارم مگر برای نقشی که وجود خود را در ایفای آن لازم بدانم .
آقای ریاحی چه می کنند ؟
ریاحی بازنشسته ای در خانه نشسته است که تجربیات و برداشتهای سالیان عمر درازی را که گذشته است گاه نثر ، گاه نظم می نویسد .
چه رسالتی را برای خانه پیشکسوتان هنر و سینما قائل هستید ؟
تامین رفاه و حفظ حرمتی که به حق باید این مجموعه برای هنرمندان پیشکسوت داشته باشند .
هنرمند واقعی از نظر شما چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟
از میان خیل فراوان مدعیان ، انگشت شمار کسانی هنر مند واقعی هستند که صادقانه به هنر ، عشق بورزند ، استعداد ذاتی داشته باشند و از طریق تحصیلات و مطالعات ، شناخت واقعی پیدا کنند و هنر را هدف بدانند نه وسیله و ابزار کار برای رسیدن به اهداف دیگر.
به عنوان یک پیشکسوت چه توصیه ای برای جوانان علاقه مند به عرصه هنر بازیگری دارید؟
جوانان باید از سه شرط بزرگ برخوردار باشند ، عشق ، استعداد ، شناخت و آگاهی .
دغدغه امروز شهلا ریاحی چیست ؟
دوری از بچه ها و نوه ها و نتیجه هایی است که این عزیزان هر یک در دیاری مشغول تحصیل و زندگی هستند .
و بزرگترین آرزوی شما ؟
بزرگترین آرزوی من ، سلامت فرزندانم و همگان است و آرزو می کنم به جای کینه و حسد و حرص ، دوستی و مهربانی و آرامش ، روابط انسان ها را صفا بخشد .
به عنوان حسن ختام ، اگر گفته ی خاصی یا علاقه مندان به هنرتان دارید بفرمائید ؟
برای همه عزیزان ، هنرمندان ، هنر دوستان ، که من از لطف و توجه خاص این سروران بهره مند و مفتخر هستم آرزوی سلامت و آرامش دارم .
-
03-13-2008 08:54 PM #18
گفتگويي مفصل با ايرج قادري از ديروز تا امروز : ليلاج، شروع كارگرداني من در سينما بود

ايرج قادري، بازيگر و كارگردان سينما متولد 1314 در تهران است، ساخت 27 فيلم و بازي در بيش از 65 فيلم حاصل حضور 45 ساله قادري در سينماي ايران ميباشد. وی به مرور تاريخ شفاهي دوران بازيگري و فيلم سازي خود و وضعيت امروز سينماي ايران پرداخت. قادري گفت: من زياد علاقمند بازيگري نبودم در يك شرايط روحي بدي قرار گرفتم بطوريكه از دانشگاه و تحصيل بريده و ميخواستم يك جوري خودم را ارضاء كنم تا اينكه از سوي سيامك ياسمي پيشنهاد بازي در فيلم چشمه آب حيات شد و من به خاطر اينكه از تهران دور شوم بازي اين فيلم را قبول كردم و به اطراف شيراز رفتم. ياسمي قبلا هم يكي دو بار به من پيشنهاد بازيگري داده بود اما من تحصيل را بهانه قرار ميدادم و رد ميكردم.
ولي در آن شرايط، خروج از تهران انگيزهاي شد تا گرفتار سينما و فيلمسازي شوم. وي افزود: بعد از اين فيلم به سينما علاقمند شدم و تصميم گرفتم به درستي به سمتش بروم. به عنوان تهيه كننده سراغ كارگردان تحصيلكردهاي به نام مير صمدزاده رفتم و با شاملو به عنوان نويسنده فيلمنامه شروع كرده و فيلمهايي چون تار عنكبوت، بنبست، داغ ننگ را ساختيم كه همه اينها به دليل اينكه نوع نگاه شاملو در سينماي آن زمان جايگاه خوبي نداشت در گيشه ناموفق بودند و من با ناملايمات شديد مالي روبرو شدم بطوريكه مدتي افسرده بودم.
قادري تصريح كرد: ليلاج، شروع كارگرداني من در سينما بود كه تقريبا فيلم موفقي شد و بعد از آن هم بسترهاي جداگانه را ساختم، كه فيلم موفق و سودآوري بود، به حدي كه توانستم تمام بدهيهايي كه از زمان فيلم ماجراي جنگل براي مانده بود را بدهم و تسويه كنم.
وي افزود: تا سال 61 و فيلم برزخيها و دادا، بطور مداوم مشغول كارگرداني و بازيگري بودم كه به يكباره بيكار شدم و نفهميدم چرا نگذاشتند من كار و بازي كنم!. بعد از فيلم تارج هم مرتب اين طرف و آن طرف با مقامات صحبت ميكردم و ميپرسيدم مشكل من چي است؟
تا اينكه كار كردن من بلامانع اعلام شد و با فيلم ميخواهم زنده بمانم دوباره شروع كردم كه فعلا تا فيلم “چشمان سياه” ادامه داشته است. وي بهترين كارگرداني كه با او كار كرده است را ساموئل خاچكيان خواند و به ايسنا گفت: در دو فيلم مرگ در باران و كوسهي جنوب، با ايشان بودم كه خيلي راحت بودم مرحوم خاچكيان هم از من راضي بود.
قادري، در معرفي بهترينفيلمهايش اظهار داشت: من از كارهايم راضي كامل نبودم چون هميشه يك جاي كار ايراد داشته و آدم هم تحتالشعاع آن اشكالات مجبور بوده تن دهد.
در كل كارهايي كه به عنوان بازيگر حضور داشتم از صحنههايي از فيلمهاي « كوچه مردها » و « پشت و خنجر » كه خيلي مورد محبت مردم قرار گرفته است خوشم ميآيد ولي به هر حال من فيلم مورد نظرم را هنوز نساختم و بازي نكردهام.
وي در مقايسه وضعيت سينماي امروز ايران با گذشته گفت: در مقايسه فيلمهاي قديم با الان يك فاصله 30 ساله است همانطور كه در گذشته فيلمهاي خوب و بد داشتيم الان هم به همين صورت است. تكنيك، بضاعت و سيستم كار براي فيلمسازي فرق كرده و شرايط بهتري براي فيلمسازي پيش آمده است. حالا به كار گرفتن اين امكانات هم خودش مسئلهاي ميباشد.
درباره هنرپيشگان هم همينطور است. اينكه الان فكر كنيد اتفاق عجيبي افتاده و هنرپيشهها خيلي فرق كردهاند به نظرم اينجوري نيست فكر ميكنم سينماي ايران براي تربيت يك سري هنرپيشه زحمت نكشيده است.
وي افزود: يك فيلمبردار خوب چند روزي پيش به من گفت در فيلمي در به در دنبال يك پسر 20، 21 ساله ميگشتهاند و كارگردان آن گفته اجازه بدهيد قادري يكي دو تا هنرپيشه در فيلمهايش بگذارد و صاحب نام بكند و شما از آنها استفاده كنيد! يعني بنشينند، من يك هنرپيشه مثل گلزار بياورم و شما ببينيد خوب است و بعد بگوييد برويم از آن استفاده كنيم. اين خيلي باعث تأسف است. اصلاð ما در سينما چكار بايد بكنيم. من كه معمولا از چهرههايي كه خودم پيدا ميكنم استفاده ميكنم.
وي افزود: خيلي جالب است كه ما يك پرسوناژ پسر 20 ساله بخواهيم و افرادي مثل گزار، رادان و حيايي را جاي 20 سالهها جا بزنيم!. كارگردان فيلمهاي نابخشوده و طوطيا با اشاره به الگو گرفتن بعضي از بازيگران امروز از بازيش اظهار داشت: الگو برداشتن خوب است اما نه اينكه فتوكپي دسته دهم باشد. من نميگويم من بازيگر خوبي هستم نه ما هم يك كاري ميكرديم ولي اگر قرار باشد بازي من را يك نفر الگو كند اي كاش بتواند تا حداقل الگوي زوار در رفته نباشد.
قادري خارج شدن بعضي از بازيگران را از صحنه قهر طبيعت دانست و گفت: آنها بايد دنبال آن بگردند كه چرا از رده خارج ميشوند و مثلاð در 35 سالگي حضور ندارند.
من گاهي فكر ميكنم الان 40 سال است كه بازيگر و كارگردانم چرا اين همه لطف هنوز هم هست؟ من اگر چند فيلم بد ميساختم شايد از رده خارج ميشدم پس بيتوجهي خود من است. آن هنرمندي كه در سينما از رده خارج ميشود بايد به خودش مراجعه كند كه چرا؟
وي افزود: امروز بايد بدانم در مملكتي زندگي ميكنم كه داراي نظام اسلامي است و بايد به خيلي نكات توجه كنم از گردش و تفريح شخصي بزنم. اگر يك مقدار ولنگاري، بيتوجهي و ندانم كاري بكنم من هم از رده خارج ميشود. با كار خوب و لياقت و توجه به اين نكاتي كه اشاره كردم ميتوان هميشه ماند. هيچكس نميآيد كه از ما حفاظت كند خودمان بايد حافظ وجود و شخصيت خودمان باشيم.
قادري با ابراز علاقه به شروع فعاليت بازيگري در سينما به ايسنا گفت: چون در فيلم ميخواهم زنده بمانم به خودم رل ندادم اينجوري به نظر آمد كه اجازه بازيگري ندارم. بعد از آن هم گفتند بازي نكنم. قاعدتاð من كه در اين مملكت هستم و دارم زندگي ميكنم حق ممنوعالكار شدن ندارم. اگر گناه و خلافي هم دارم بايد جايي به آن رسيدگي كنند. فعلا بايد به همين كه اجازه كارگرداني دارم قانع باشم. البته الان نور يك پروژكتور دارد از دور تلؤلو ميكند و ممكن است كارم درست شود.
وي افزود: اگر قرار باشد بازي كنم نميآيم رل پسر 35 تا 40 ساله را بازي كنم. مثل تمام هنرپيشههاي دنيا رل خودم را بازي ميكنم. مثل آنتوني كويين كه نقش خودش را بازي ميكرد. به خودم تلفن ميكنم و ميگويم اين رل به تو ميخورد يا نه من در كارم خيلي وحشتناك دقت دارم كه اشتباهات اينجوري نداشته باشد. قادري اظهار داشت: هميشه در همه جاي دنيا اين بوده يكدفعه يك ژانري مد ميشود كه در اينجا هم الان فيلمهاي دختر و پسري مد شده است. به نظر من هر كس بايد كار خودش را بكند و كارگرداني كه در يك سيستم تبحر دارد بايد آن نوع را ادامه دهد. اگر بخواهد رنگ عوض كند خطرناك است. وي درباره كار آيندهي خود گفت: يك داستان از فريدون گله دارم كه مشغول كار كردن روي آن هستم كه اگر شرايط مهيا شود آن را خواهم ساخت.
-
03-13-2008 08:54 PM #19
تصويري واقع گرايانه از جامعه اوايل دهه 50 ايران - از پر سر و صداترين فيلمهاي تاريخ سينماي ايران

ايران در سالهاي نخست دهه 50 است كه با فضايي تاثيرگذار و تكان دهنده و البته گزنده و نيشدار به نوعي سرگشتگي يك نسل را در بن بستي پايان ناپذير به نمايش ميگذارد، بن بستي كه تنها نقطه رهايياش، مرگ است. مرگي كه چندان تلخ نمايانده نميشود و ديالوگ آخر سيد هنوز در يادهاست كه: «نمرديم و گولهام خورديم»!
جنجال «گوزنها» به روزهاي پر شور انقلاب نيز كشيده شد و سينما ركس آبادان با فيلم «گوزنها» در آتش سوخت .
گوزنها 1353
نويسنده فيلمنامه و كارگردان: مسعود كيميايي. مديرفيلمبرداري: نعمت حقيقي. تدوين: عباس گنجوي. موسيقي متن: اسفنديار منفردزاده. گريمور: عبدالله اسكندري. طراح تيتراژ: مسعود كيميايي . دستياركارگردان: محمد ترابنيا. خواننده: پري زنگنه. طراح آفيش: مرتضي مميز. تهيهكننده: مهدي ميثاقيه.
بازيگران: بهروز وثوقي، فرامرز قريبيان، نصرت پرتوي، پرويز فنيزاده،امراله صابري، گرجي،گرشا رئوفي، پروين سليماني، عنايت بخشي، جهانگير فروهر، تهمينه آموزنده،مستانه جزايري، محبوبه بيات، محمد ورشوچي، سعيد پيردوست و ...
خلاصه داستان:
قدرت (فرامرز قريبيان) كه در جريان يك سرقت بانك با گلوله زخمي شده است به دوست قديمياش سيد رسول (بهروز وثوقي) پناه ميبرد. قدرت كه پس از سالها، سيد را در گيشه يك تماشاخانه لالهزاري ملاقات ميكند در مييابد رفيق ديرينش سخت معتاد مواد مخدر شده است و اگر چه در اتاقي اجارهاي از خانهاي مخروبه با زني به اسم فاطي (نصرت پرتوي) زندگي ميكند كه بازيگر همان تماشاخانه است ولي روزگار سخت و ذلتباري را ميگذراند، مانند اغلب ساكنان فلاكت زده آن خانه. قدرت به تدريج سيد را به ياد گذشتهها و عزت نفس آن روزهايش، به خود ميآورد تا در مقابل دلالان قاچاق مواد مخدر بايستد. سيد نيز براي خلاصي از دام اعتياد،اصغر هرويين فروش (گرشا ريوفي) كه عامل اصلي معتاد شدن او و بسياري ديگر بوده را به قتل ميرساند.
در همين حال نيز محل اختفاي قدرت نزد پليس افشاء شده و توسط ماموران محاصره ميگردد. درگيري مسلحانه مابين طرفين آغاز شده و سيد نيز با ترفندي خود را به قدرت ميرساند و همراه او در انفجار اتاقشان كشته ميشود.
گزارش توليد:
در اوايل سال 1353 كه حدود 5 سالي از آغاز حركت موج نو سينماي ايران ميگذشت و برخي از تهيهكنندگان جذب فيلمسازان اين حركت و نوآوريهايشان شده بودند، مهدي ميثاقيه كه قبل از آن نيز دو فيلم «خاك» و «بلوچ» را براي مسعود كيميايي، «پستچي» را براي داريوش مهرجويي و «صادق كرده» را براي ناصر تقوايي تهيه كرده بود، پيشنهاد ساخت فيلمي ديگر را به كيميايي ميدهد.
كيميايي كه از پيش طرح داستاني جذاب ولي پيچيده به نام «تيرباران» را در دست داشت با توجه به دشواريهايي كه اين طرح به لحاظ برخورد با فضاي سياسي و بخصوص نيروهاي امنيتي و پليس را دربرداشت، آن را به ميثاقيه پيشنهاد داد. چرا كه ميدانست ميثاقيه ارتباطات قوي با نظام حاكم و دستگاههاي نظامي و انتظامياش دارد و قادر به حل مشكلات احتمالي بر سر راه توليد و نمايش فيلم خواهد بود. طرح، مورد پسند ميثاقيه قرار ميگيرد و او با توجه به معروفيت كيميايي در سينماي موج نو و خصوصا بخاطر حرص و طمع هميشگي خود به شهرت و بلند پروازي تصميم به تهيه فيلم «تيرباران» ميگيرد كه بعدا به «گوزنها» تغيير نام داد.
خود كيميايي درباره نام «گوزنها» طي مصاحبهاي در بولتن جشنواره جهاني فيلم تهران گفت: «... گوزن پاهاي زشتي دارد و شاخهاي زيبا. اما آن چيزي كه باعث فرارش از دام شكارچي ميشود، پاهاي زشتش است و آن چه به دامش مياندازد، شاخ زيبا و بلندش است و اين درست شرح حال آدمهاي اين فيلم است...»
عوامل فيلم تقريبا همانها بودند كه در دو ساخته قبلي كيميايي هم حضور داشتند: نعمت حقيقي (فيلمبردار)، منفرزاده (آهنگساز)، بهروز وثوقي و فرامرز قريبيان و... (بازيگران) به علاوه پرويز فنيزاده در يك نقش كوتاه ولي منحصر به فرد، نصرت پرتوي در يكي از معدود هنرنماييهايش و ...
فيلم در طول توليد دچار مشكلات متعددي ميشود از جمله واقعهاي كه براي برخي بازيگران در مناطق جنوب شهر، رخ داد و آنها را گرفتار ماموران مبارزه با مواد مخدر كرد! (گفته شده كه هنرپيشه نقش اول فيلم براي آشنايي هر چه ملموستر با نقش يك معتاد، مدتي را در ميان معتادان مناطق گود عربها، گود كوليها و ناحيه جفت پنج گذراند) و يا تدارك سكانس آخر و حضور تعداد متنابهي از ماموران پليس در صحنه فيلمبرداري.
فيلمبرداري «گوزنها» اوايل پاييز 1353 پايان يافت و فيلم توسط عباس گنجوي (تدوينگر) و روبيك منصوري (صداگذار) وارد مراحل فني گرديد تا اينكه براي آذرماه آماده نمايش شد.
نمايش و اكران:
نخستين نمايش فيلم «گوزنها» در سومين جشنواره جهاني فيلم تهران، آذر 1353 بود. فيلم توجه بسياري را برانگيخت و حتي بعضي را به شدت غافلگير نمود. اگرچه جايزه بهترين بازيگر مرد نصيب «گوزنها» گرديد ولي فيلم به شدت سياسي تلقي شد، «قدرت» نماد يك چريك شهري به شمار آمد و حساسيت نيروهاي امنيتي و پليس در محاصره محل اختفاي قدرت و انفجار آنجا دليلي بر اين ادعا ذكر شد. به همين جهت فيلم توقيف شد و اگرچه در اخبار آمده بود كه بلافاصله پس از جشنواره تهران به اكران عمومي درخواهد آمد، دچار سرنوشت نامعلومي گرديد.
اين توقيف بيش از يكسال به طول انجاميد تا آنكه مهدي ميثاقيه با همان نفوذي كه گفته شد ،توانست به شرط حذف و جرح و تعديل صحنههايي از فيلم، پروانه نمايش «گوزنها» را بگيرد. ديالوگهايي از فيلم كه نشانگر چريك بودن و آرمانخواهي «قدرت» به نظر ميآمد حذف گرديد و همچنين صحنه پاياني فيلم مجددا فيلمبرداري شد و به جاي انفجار اتاق قدرت و سيد، تصويري قرار داده شد كه قدرت تسليم شده و اسلحه خود را در كنار گلداني قرار ميدهد.
فيلم با همين تغييرات از 8 بهمن 1354 در 13 سينماي تهران به نمايش درآمد. اين در شرايطي بود كه به دليل جو سانسور حاكم، كمترين مطالب و نقد فيلم در مورد «گوزنها» در نشريات به چاپ رسيد.
اكران فيلم بطور متناوب در تهران و شهرستانها تا زمان پيروزي انقلاب و پس از آن ادامه يافت، از جمله زماني كه سينما «ركس» آبادان در 28 مرداد 1357 به آتش سوخت، فيلم «گوزنها» را بر پرده داشت.
«گوزنها» از معدود فيلمهايي بود كه پس از انقلاب نيز بر پرده سينماها،اكران عمومي يافت و از 24 مهرماه 1359 در 3 سينماي آتلانتيك (آفريقا)، نياگارا (جمهوري) و رويال (فردوسي) به نمايش گذاشته شد.
اين فيلم در سال 1361 در سينما تاتر كوچك تهران نيز نمايش عمومي داشت. و از جمله پربينندهترين فيلمهاي تاريخ سينماي ايران به شمار ميآيد.
ويژگيها:
«گوزنها» فضا، صحنهها، كاراكترها و بازيهاي درخشاني دارد كه در كمتر فيلم تاريخ سينماي ايران به اين شكل در كنار يكديگر قرار داده شدهاند. كاراكتر سيد با آن حس و حال غريب كه از يك معتاد مفلوك به انتقام گيرندهاي متكي به نفس بدل ميشود، كسي كه حتي براي تامين مواد مخدرش حاضر به فروش كتابهاي يادگاري پدرش بود، اينك به خاطر رفيقش و نوعي خود ويرانگري به استقبال مرگ ميرود.
شخصيت «قدرت» كه تودار است و در عين حال پرجوش، شعار نميدهد ولي همه سكناتش گويي فرياد شعارهاي انساني است. «محمدآقا» با بازي به يادماندني پرويز فنيزاده كه روشن نميشود به چه دليل ميگريزد (مثل قدرت كه معلوم نيست چرا دزدي كرده) و اساسا «گوزنها» در همين نامعلوميها، مفهوم خود را مييابد. «گوزنها» بدون نمادگرايي و سمبليسم، مخاطبش را از فضايي نئورئاليستي (خانهاي كه گويا نمادي از جامعه آن روز ايران است) به انجامي رئاليستي ميرساند تا در انتها بطور ناخودآگاه حركت قدرت را نقطه گريز آن خانه بنبست و روزمرهگيهاي حقارتبارش ميبينند.
«گوزنها» در روزهايي كه مبارزات مسلحانه عليه رژيم شاه زبانزد محافل روشنفكري بود از يك طرف قهرمان خود را يك چريك قرار ميدهد و از طرف ديگر جداافتادگي وي را از مردمي كه مدعي دفاعشان بود، به تصوير ميكشد و بنبستي كه علاوه بر زندگي آنها، مبارزه وي را نيز شامل ميگردد اگر چه پول سرقت شده توسط زني كه (اينك تنها تكيهگاهش را نيز از دست داده) به رفقايش ميرسد و آن مبارزه جدا از تودهها ادامه مييابد.
گوزنها يكي از ستايششدهترين فيلمهاي تاريخ سينماي ايران است كه نامش را ميتوان در فهرست 10 فيلم برتر ايراني اغلب منتقدان و كارشناسان اين سينما يافت. فيلمي كه بسياري از سينمادوستان 3-2 نسل اين مملكت و جوانان و حتي خانوادهها، آن را از طرق گوناگون ديدهاند و برخي بازيها و صحنهها و حتي ديالوگهايش هنوز در خاطرهشان مانده است. گوزنها يكي از پر سر و صداترين و پرحاشيهترين فيلمهاي تاريخ سينماي ايران است كه عليرغم بحث و جدالهاي فراوان به دليل بازتابهاي سياسي و فضاي بسته نيمه اول دهه 50 ، كمترين نمود مطبوعاتي و رسانهاي را همراه داشت. اما پس از انقلاب و نمايش نسخه بدون سانسور آن، ستايشهاي فراواني نثارش شد. «گوزنها» تصويري نئورئاليستي از جامعه طبقاتي و استثماري
-
03-13-2008 08:54 PM #20
شورانگیزطباطبائی ،ستاره س ک س ی و پرکار سینما چطورهنرپیشه شد و چگونه اوج گرفت.

شورانگیز طباطبائی که قبلا با نامهای «شاپرک » و «کاترین» در فیلم ها بازی می کرد ،امروز پرکارترین ستاره ایرانی است .
نیاز به چهره های تازه در سینمای ایران روز به روز بیشتر احساس می شود و این نیاز سبب می گردد بتدریج چهره های تازه ای در سینمای ایران ظهورکنند ،شورانگیزطباطبائی هنرپیشه ای است که تا قبل از ورود بکار سینما بعلت زیبایی خاصی که داشت بارها برای بازی در فیلم از وی دعوت بعمل می آمد ،اما سعی او آن بود که بتواند در فیلمهای برجسته تری شرکت کند .
وی قبل از آنکه با نام «کاترین »بازیگر نفش نخست فیلم اکبر دیلماج گردد با نام « شاپرک »در جند صحنه از فیلم « خشم و خون »که هنوز بنمایش در نیامده شرکت جسته بود .اما بخاطر آنکه در آن فیلم نتوانسته بود کاری از خود نشان دهد ،از قبول نقش های کوتاه مدت بعدی خود خودداری نمود ودر انتظار فرصتی بود که بتواند با ایفای نقش نخست فیلمها برای خود موفقیتی بدست آورد .
رودکی فیلم که با شرکت ارحام صدر ،ایرن ،ودیانا درصدد تهیه اولین دوره جدید فعالیت خود بود درجستجوی چهره جدیدی بود که بتواند نقش یک توریست خوشگل و تودل برو را ایفا نماید .بهمین جهت باآن که عده زیادی کاندیدای بازی در فیلم بودند ،تهیه کننده فیلم شورانگیز را انتخاب کرد واو با نام «کاترین »بازیگر نقش نخست فیلم شد .شرکت وی در این فیلم و نمایش آن سبب گردید که یک باره وی مورد توجه فیلمسازان قرارگیرد.بطوریکه بلافاصله نقش مقابل ناصرملک مطیعی را در فیلم «اوستاکریم ،نوکرتیم »عهده دار شد فروش سرسام آور فیلم "اوستاکریم ،نوکرتیم "در نوروز گذشته باعث شد که کاترین که اینک نام « شورانگیز طباطبایی »رابرای خود انتخاب کرده است .بصورت یک چهره روز درآید .بطوریکه وی بلافاصله قرارداد شرکت در شش فیلم را با فیلمسازان مختلف منعقدکرد و ناگهان دست مزدش از سی هزار ریال به سیصدهزار ریال ترقی نمود !
«شورانگیز» اینک ستاره روز سینمای ایران است وهرماه یکی دو فیلم از وی به نمایش در می آید وتا نوروز امسال نیز وقت بازی در فیلم تازه ای را ندارد .بعداز نمایش فیلم اکبردیلماج از شورانگیز طباطبایی در طی هشت ماه گذشته فیلمهای اوستاکریم ،نوکرتیم ،کنیز ،این دست کجه ،دکتر و رقاصه ،آقارضای گل ،مرغ همسایه ،بنمایش درآمده است ودر این هفته نیز فیلم دروغگوی کوچولو از وی روی پرده است.
شورانگیز در حال حاضر فیلم مردشب را به اتمام رسانده و مشغول بازی در فیلم چشمان بسته ، . و آقامهدی پاشنه طلا میباشد.
مجله ستاره سینما /شماره68 /آذرماه1353
گفتگو هاي مشابه
-
مجموعه عکس بازیگران ایرانی ( در فروم پرشین وب )
By تروریست in forum سینمای ایرانپاسخ ها: 587آخرين پست: 03-26-2008, 04:38 AM -
ايران باستان
By hesam_akbari in forum تاریخ ایرانپاسخ ها: 8آخرين پست: 01-03-2008, 10:36 AM -
آموزش Vb.net
By OIvI!Io in forum ASP/ASP.net/MSSQL/Accessپاسخ ها: 8آخرين پست: 10-20-2007, 02:49 PM -
الهام: مبارزه با بدحجابي ربطي به دولت ندارد
By hamid_zebel82 in forum آرشیو موضوعات قدیمیپاسخ ها: 0آخرين پست: 04-25-2007, 10:07 AM
مهمان گرامي، براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد


LinkBack URL
About LinkBacks





پاسخ با نقل قول